شصتونهمین کرسی ترویجی برگزار شد
گزارش کرسی ترویجی «تبیین اخلاقی «طرفداری» بهمثابه اولویتبخشی به خیرهای وابسته به خود و رابطهمندان با خود»

کرسی «تبیین اخلاقی «طرفداری» بهمثابه اولویتبخشی به خیرهای وابسته به خود و رابطهمندان با خود»، 21 مهرماه 1405 در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد. در این نشست، دکتر علی اصغری، عضو هیئت علمی پژوهشکده اخلاق ارائه کننده؛ دکتر امیر صادقی، عضو هیئت علمی پژوهشکده فلسفه و دکتر نورالدین محمودی عضو هیئت علمی پژوهشکده اخلاق، ناقدین نظریه بودند و دکتر سعید ناجی، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، مدیریت جلسه را برعهده داشت.
طرح نظر توسط دکتر اصغری:
در مسألهی جایگاه طرفداری در اخلاق، سؤال اول: آیا اخلاقْ طرفداری را که واقعیت زندگی انسانها (یا اکثر قریب به اتفاق آنها) است، کلاً رد میکند، جزءً میپذیرد، یا کلاً میپذیرد؟ در پاسخ به این پرسش و پرسشهای بعدی، دستکم سه عاملْ تعیینکننده هستند: (الف) حدودی که برای طرفداری قائل میشویم تا اخلاقاً قابلقبول باشد، (ب) دیدگاهی که دربارهی چیستی بیطرفی اخلاقی داریم، و (پ) دیدگاهی که دربارهی چیستی اخلاق داریم (از جمله این که منظر اخلاقی را مساوی با منظر بیطرفانه بدانیم یا نه). طرفداری دستکم در نگاه نخست عبارت است از این که ما (اکثر قریب به اتفاق انسانها) پیش از هر تأمل اخلاقی گرایش داریم که به منافع خودمان و نزدیکانمان و نیز کسانی که با آنها رابطهی خاص داریم بیشتر از منافع دیگران توجه کنیم و اهمیت بدهیم. دشوار بتوان فیلسوفی یا محققی را یافت که معتقد باشد اخلاقْ طرفداری به این معنی را کلاً میپذیرد. قائلان به «نیکخواهی بیطرفانه» معتقدند اخلاقْ طرفداری را کلاً رد میکند؛ مخالفان مختلف نیکخواهی بیطرفانه معتقدند اخلاقْ طرفداری را کلاً رد نمیکند، از جمله به این دلیل که اخلاق نمیتواند در مقابل واقعیت زندگی انسانها که طرفداری در آن وجود دارد، قرار بگیرد. مهمترین تبیینها از چیستی بیطرفی اخلاقی را نگارنده در جایی دیگر شرح دادهام.
دربارهی چیستی اخلاق، سه دیدگاه عمده وجود دارد. ارتباطی که دیدگاه اول و دیدگاه دوم با بیطرفی و طرفداری پیدا میکنند اهمیت دارد. در دیدگاهی که پیشینهی جدیدتری دارد، نقطهی عزیمت اخلاق یا پرسش بنیادین آن این است: من با انسانها چگونه باید رفتار کنم؟ این جهتگیری یعنی تأمل دربارهی رابطهی ما با همنوعانمان، ما را به بحثهای عمومی سوق میدهد، و مفاهیمی مانند وظیفهی متقابل، عدالت و انصاف، قواعد اجتماعی، و مانند اینها، را پیش میآورد. اما در دیدگاهی که پیشینهی قدیمتری دارد و امروز هم مدافعانی دارد، نقطهی عزیمت اخلاق یا پرسش بنیادین آن این است: من چگونه میتوانم خوب زندگی کنم؟ یا چگونه باید زندگی کنم؟ یا زندگی خوب چیست؟ این جهتگیری یعنی تأمل دربارهی چیستی رشد و غنای اخلاقی، من را معطوف درون خودم میکند، از جمله نسبت بین خِرَدم و احساساتم، تلاش برای شناخت خود، رشد دادن خود، و زندگی هماهنگ. دیدگاه سوم این است که این دو دیدگاه، دو جنبهی نازدودنی از اخلاق هستند و باید هردوی آنها را حفظ کرد. نگارنده به دیدگاه سوم گرایش دارم. تأثیر دیدگاه اول بر بحث بیطرفی و طرفداری و ارتباطش با آن، این است که من وقتی میپرسم با دیگران چگونه باید رفتار کنم، دارم پرسشی را مطرح میکنم که من را در معرض ملاحظات بیطرفی و انصاف قرار میدهد. وقتی من میپذیرم که افراد دیگر نیز همانند من انسانند (نامعقول است که نپذیرم)، صرفِ پرداختن من به این پرسش که با آنها چگونه باید رفتار کنم، من را در مواجهه با یک نگرانی قرار میدهد: نکند که من در تصمیمم اهمیت غیرموجهی به منافع یا خیرهای یک فرد (یعنی خودم) میدهم و به منافع یا خیرهای افراد دیگر اهمیت لازم را نمیدهم. (البته این نگرانی لزوماً غیرقابل رفع نیست و ممکن است من به آن پاسخ دهم که بنا به فلان دلائل در این مورد اهمیت خیرهای من بیشتر از خیرهای شماست، یا فلان وظیفهها من را در اولویت توجه موجهم قرار میدهند نه شما را.) به هر حال، وقتی من بهجد این سؤال را که «با دیگری چگونه باید رفتار کنم؟» میپرسم، دستکم امکان نگرانی دربارهی اهمیت دادن ناموجه وجود دارد. اما دیدگاه دوم این تأثیر را بر بحث بیطرفی و طرفداری ندارد چون پرسیدن سؤال «من چگونه باید زندگی کنم؟»، خودبخود من را در معرض ملاحظات بیطرفی و نگرانی فوق قرار نمیدهد. بیشک، بخشی از چگونه باید زندگی کنم این است که با دیگران چگونه باید رفتار کنم، و به این معنیْ پرسش اولْ دربردارندهی پرسش دوم است، و از این طریق من را در معرض نگرانی مذکور قرار میدهد. اما پرسش نخست جنبههای بسیار دیگری دارد که خودبهخود من را در معرض نگرانی مذکور قرار نمیدهند، مانند این پرسشها: «من چگونه میتوانم ادراکهای عقلی و پاسخهای هیجانیام را عمق ببخشم تا دید بهتری نسبت به کیستی واقعی خودم و مقصد زندگیام پیدا کنم؟»، «من چگونه میتوانم مطمئن شوم که تأملهایم عاری از اعوجاجات هیجانی و فرافکنیهای ناشی از دوران کودکی هستند (این عوامل ممکن است سبب شوند که جاذبهی برخی خیرها و مطلوبها برای من بیشتر از جاذبهی واقعیشان بشود و دافعهی برخی شرها بیشتر از دافعهی واقعیشان)؟»، «من چگونه میتوانم دریابم که زندگی اخلاقی محدود به اموری که اکنون برای من ارزش دارد نیست بلکه شامل اموری که در صورت پختگی اخلاقیام (هرچند اکنون در مقابل این تغییر مقاومت دارم) باید برایم ارزش داشته باشد نیز میشود؟». این پرسشها راجع به «شخصیت اخلاقی» من هستند. در اینجا با مضامینی همچون شناخت خود و رشد دادن خود سروکار داریم. چنین پرسشهایی در عین حال که باید مورد توجه من و هر انسانی که دغدغهی اخلاقی دارد باشند، لزوماً ربطی به وضعیت من در ارتباط با دیگران ندارند. آنچه که تا اینجا گفتیم، ظاهراً دال به این است که دیدگاه اول ما را به بیطرفی سوق میدهد و از طرفداری دور میکند، و دیدگاه دوم کاری به بیطرفی و یا طرفداری ندارد. اما واقعیت این است که دیدگاه دوم میتواند یک نوع طرفداری نسبت به خود را توجیه اخلاقی بکند. زیرا اهمیت بیشتر دادن به شخصیت اخلاقی خود، (دربردارندهی) اهمیت بیشتر دادن به برخی خیرهای خود است (و این، یک نوع طرفداری است). رشد دادن خود، دلیل یا موجّهکنندهی این نوع طرفداری است. این مطلب را در قسمت پایانی شرح موضوع پی خواهیم گرفت.
سؤال مهم دوم در بحث اخلاق و طرفداری، دربارهی توجیه/دلیلآوری برای طرفداری است. اساساً نیاز به دلیلآوری در اخلاق و دیگر حوزههای عمل انسان (از جمله طرفداری)، از آن روست که بحث ما در واقع دربارهی «فکر» اخلاقی (و عملی) است. توجیه یا دلیلآوری، در فلسفهْ بحثی گسترده است و محدود به فلسفهی اخلاق نیست. دربارهی چیستی «دلیل»، تقریباً اتفاق نظر کلی وجود دارد که دلیلها «جنبههای موقعیتها» یا «واقعیتها» هستند که عملها و یا باورها و یا دیگر مواضع ذهنی ما را موجّه میکنند . در فلسفهی اخلاق معاصر و بهتبع آن در بحث بیطرفیـطرفداری، وقتی از دلیلآوری و توجیه سخن گفته میشود، منظور این است: باید به جنبههای موقعیتها یا واقعیتهایی اشاره کرد که عمل مورد نظر را «مرجَّح» میکنند. یک پرسش فرعی این است که آیا برای طرفداری، دلیل اخلاقی باید آورد، یا با دلیلهای نااخلاقی میتوان آن را موجه کرد؟ یک نگاه این است که با دلیلهای نااخلاقی میتوان آن را موجه کرد چرا که طرفداری (یا دوستی و عشق که از انواع طرفداری هستند) را بیرون از فکر اخلاقی (که متشکل از دلیلهای بیطرفانه است) و رقیب آن میدانند. (نگارنده با این نگاه مخالفم چون بین اخلاق و آنچه میتوانیم آن را «اخلاق رابطههای شخصی» بنامیم پیوندهای نزدیک بسیاری وجود دارد.) نگاه دیگر این است که دلیل اخلاقی باید آورد؛ ذیل این نگاه، برخی از محققان (که معتقد به نظریههای اخلاقی مختلفی مانند پیامدگرایی، اخلاق کانتی و ... هستند) نظرگاه اخلاقی را مساوی نظرگاه بیطرفانه میدانند که در نتیجهی آن دلیل اخلاقی مساوی میشود با دلیل بیطرفانه . (نگارنده بر اساس نکاتی که خواهم کوشید در شرح دیدگاهم بگویم، با این محققان اختلافنظر دارم.) ذیل نگاه مذکور، برخی دیگر از محققان طرفداری را مستقل از بیطرفی بخشی از اخلاق میدانند و معتقدند دلیلهای اساساً طرفدارانه طرفداری را اخلاقاً موجه میکنند. نگارنده دیدگاه اخیر را دارم، و معتقدم دلیل ما برای طرفداری میتواند طرفدارانه باشد یعنی برخاسته از «نظرگاه افراد خاص» باشد؛ اما برخلاف اکثر قریب به اتفاقِ محققان این دیدگاه که گرایش دارند در تزاحمات و تعارضات بین بیطرفی و طرفداریْ اولویت را به طرفداری بدهند، معتقدم ملاحظات طرفداری برای این که بخشی از اخلاق باشند نمیتوانند یکسره بر ملاحظات بیطرفی اولویت داشته باشند (همچنان که ملاحظات بیطرفی برای این که بخشی از اخلاق انسانی باشند نمیتوانند یکسره بر ملاحظات طرفداری اولویت داشته باشند). طرفداری گرچه مستقلاً بخشی از اخلاق است در دایرهی حدود خاص (که در حد حوصلهی این مجال به آنها اشاره خواهم کرد)، در اخلاق میتواند پذیرفتنی باشد (اخلاقْ طرفداری را جزءً میتواند بپذیرد). در غیر این صورت، دو بخش اخلاق (بیطرفی و طرفداری) هیچ ارتباطی با هم نخواهند داشت تا بتوانند دو بخش یک چیز (اخلاق) باشند.
نگارنده برای تبیین این که طرفداری در اخلاق قلمروی دارد (و اخلاق مساوی با بیطرفی نیست)، و برای تبیین چیستی آن قلمرو، از مفهوم خیرها استفاده میکنم. پیش از هر چیز، تدقیقی بکنیم در اولویتبخشی یا ترجیح خیرهای خود و افراد دارای رابطه با خود بر خیرهای بیگانگان. گرایش پیشااخلاقی ما معمولاً این است که همهی منافع خودمان و افرادی که با ما رابطه دارند را، مهمتر یا اولی از همهی منافع بیگانگان بدانیم (مثلاً پدر و مادر منافع خودشان و فرزندانشان را بر بیگانگان و فرزندان آنها اولی میدانند). اما واقعاً موجه بودن چنین طرفداریِ فراگیر یا مطلقی، قابل مناقشه و رد است. مثلاً خیرهای حیاتی بیگانگان بر خیرهای غیرحیاتی من و افرادی که با من رابطه دارند، اولویت دارد. عدماولویت خیرهای خود و افراد رابطهمند با خود، محدود به خیرهای حیاتی نیست. مثلاً معلم باید خیر آموزشی همهی دانشآموزان را بر خیر آموزشی دختر خودش که در همان کلاس است، اولویت دهد. اما از سوی دیگر، زندگی انسانی انسانها نمیتواند یکسره فارغ از هرگونه اولویتبخشی خیرهای خود و افراد رابطهمند با خود بر خیرهای بیگانگان باشد (به هر حال، حفظ انواع رابطههای انسانی، نیازمند انحائی از اولویتبخشی است). در این میان، دشوارترین کار، رسیدن به دیدگاهی متعادل در این باب است. آیا «همه»ی خیرهای مربوط به افراد خاصْ دلیل برای طرفداری پدید میآورند (آن را موجه میکنند)؟ پاسخ نگارنده، منفی است: فقط آن دسته از خیرهای خود و افراد رابطهمند با خود که بهسبب وابستگی ماهوی آنها به خود و افراد رابطهمند با خود فقط همین افراد میتوانند آنها را تأمین کنند (بیگانگان نمیتوانند آنها را تأمین کنند و نمیتوان آنها را برای بیگانگان تأمین کرد) دلیل برای طرفداری پدید میآورند. به این ترتیب، این پاسخ مبتنی است بر تفکیک دو نوع خیر از یکدیگر: «خیرهای مستقل از خود و افراد رابطهمند با خود»، «خیرهای وابسته به خود و افراد رابطهمند با خود». من و افراد رابطهمند با من، هر دو نوع خیر را داریم، اما دیگران فقط خیرهای مستقل را دارند. اما خطاست که ادعا کنیم صرفاً به این دلیل که من و افراد رابطهمند با من، هر دو نوع خیر را داریم، خیر ما و بنابراین دلیل ما برای تأمین خیرمان، قویتر از خیر یک بیگانه (که مستقل از من است) و دلیل ما برای تأمین خیر اوست. هیچیک از مطالبی که نگارنده در ادامه درباره دو نوع خیر خواهم گفت، لازم نمیآورد که این دو نوع خیر، همافزا هستند. خیرها درجات مختلفی از قوت و ضعف دارند و به همین نسبت دلیلهایی که برای ما پدید میآورند درجات مختلفی از قوت و ضعف دارند. اما همراه شدن دو خیر، لزوماً خیر قویتری پدید نمیآورد. در همین راستا، اولویتبخشی موجه به خود و افراد رابطهمند با خود، صرفاً به این معنی است که من برخی از کارها را فقط برای خودم و برای افراد رابطهمند با خودم انجام میدهم نه برای بیگانگان؛ مفهوم خیرهای وابسته به من و افراد رابطهمند با من، ناظر به همین نکته است. خیرهای من و افراد رابطهمند با من، مستقلاً موجهکنندهی اولویتبخشی هستند، و اولویتبخشی را بر همین اساس میتوانیم تفسیر کنیم. خیرهای مهم بیگانگان میتوانند موجهکنندهی اولویت دادن من به این خیرها در مقابل خیرهای خودم یا افراد رابطهمند با خودم باشند. در ادامه، تبیین نگارنده دو بخش دارد. یکی، خیرهایی است که هر فرد فقط برای خودش میتواند آنها را تأمین کند. دیگری، خیرهایی است که افراد شرکتکننده در «رابطه»ها فقط برای یکدیگر میتوانند آنها را تأمین کنند. ابتدا میپردازیم به بخش نخست.
نسبتی که من با خودم دارم، بهگونهای است که من بر شخصیت اخلاقی و نیز تواناییهایی که کیستی من را میسازند اختیار یگانه و ویژهای دارم، و بنابراین فقط من (یا تقریباً فقط من) میتوانم خیر پرورشیافتگی اینها را برای خودم تأمین کنم. من دارندهی شخصیت اخلاقی و تواناییهایی هستم که فقط خودم در جایگاه پرورش و استفاده از آنها هستم. دربارهی شخصیت اخلاقی، بالاتر (اواخر توضیحات سؤال اول) توضیحی دادیم. اکنون توضیحی دربارهی تواناییها میدهیم. یک دسته از تواناییها، استعدادها هستند. احمد استعداد درس خواندن بهویژه در فلسفه را دارد و بنابراین فرصتهایی برای ادامهی تحصیل و اشتغال در این حوزه دارد که آرش ندارد. در مقابل آرش استعداد کارهای فنی بهویژه در الکترونیک را دارد و بنابراین فرصتهایی برای یادگیری و اشتغال در این حوزه دارد که احمد ندارد. استعدادها تواناییهایی هستند که باروریشان نیازمند تلاشهای مستمر دارندهی آنهاست. این تلاشها برای این که ارزش اخلاقی داشته باشند، باید در راستای حقائق عینی اخلاقی باشند (نه ذهنیات فرد دارندهی استعداد)، یعنی حقائق مربوط به خیرهایی که استعدادها وسیلهی تحقق آنها هستند. به بیان دیگر، دارندهی استعداد در چگونگی استفاده از آن اختیار «مطلق» ندارد، بلکه باید طبق شروط ازپیشتعیینشدهی استفادهی مناسب عمل کند. تأمین خیرهای مهم رسیدن به فهم هرچه بهتر شخصیت اخلاقی و تواناییهای خود، و رشد دادن اینها، در این زمینهها طرفداری نسبت به خود (ترجیح خود بر دیگران) را موجه میکنند. این خیرها فقط برای من قابلحصول هستند، و فقط با صرف وقت و توان و منابع من قابلحصول هستند. ارزش این خیرها و تخصیص وقت و توان و منابع من به این خیرها، از منظرهای بیطرفانه (مثلاً به حداکثر رساندن بهروزی عمومی) کاملاً قابل تبیین نیست، بلکه نیازمند و مسبوق به منظر طرفدارانه است؛ به بیانی دیگر، این خیرها بهنحو کامل برای ناظر بیطرف موضوعیت ندارند. در این بحث، دیر یا زود پرسشی پیش میآید: وقت و توان و منابع خود را تا چه حد میتوان صرف رشد دادن خود کرد؟ تردیدی نیست که من برای تأمین خیرهای مورد بحثْ وقت و توان زیادی میگذارم و افزون بر این، صرف وقت و توان در بستر استفادهی من از منابعی مانند غذا و مسکن و پوشاک رخ میدهد. توجه داشته باشیم که وقت و توان و منابع، خیرهای مستقل از افراد خاص هستند یعنی هرکس میتواند آنها را برای هرکس تأمین کند. من وقت و توان و منابعم را چقدر باید صرف شناخت خودم و رشد دادن شخصیت اخلاقی و استعدادهایم بکنم، و در مقابل، چقدر از آنها را باید صرف کمک به دیگران بکنم؟ (میبینیم که این دو وظیفه، بهنوعی مانند دو لنگه یا دو کفه هستند که هرچه یکی بزرگتر یا سنگینتر باشد، دیگری کوچکتر یا سبکتر میشود.) یک پاسخ به این پرسش، این است که هرچند «شناخت خودم و رشد دادن شخصیت اخلاقی خودم و استعدادهای خودم» بر «خیرهای مشابه افراد دیگر» اولویت دارد، اما آنجا که تزاحم بروز میکند یعنی تزاحم صرف وقت و توان و منابعم برای خیرهای خودم با صرف وقت و... برای خیرهای مهم دیگران، صرف وقت و... برای خیرهای خودم اولویت مطلق ندارد. این مطلب بهویژه در مورد رشد دادن استعدادها، مسلّم است. مثلاً اولویت دادن رشد استعدادهای هنری خود بر نیازهای مهم دیگران، بیشک محدودیتهایی دارد. این بحث اگرچه بسیار مهم است، اما بحث جامع دربارهی آن، برای ایدهای که ما در اینجا پیش نهادهایم ضروری نیست. زیرا ایدهای که ما در اینجا پیش نهادهایم، این است که طرفداری در اخلاق قلمروی دارد و آن خیرهای وابسته به من و رابطهمندان با من است، و این خیرها (نه ملاحظات بیطرفی) دلیل نهایی موجهکنندهی طرفداری هستند. خیرهای وابسته به من، دلیل و موجهکنندهی طرفداری من نسبت خودم هستند.
اکنون به بخش دوم تبیین میپردازیم، گفتیم خیرهایی وجود دارد که فقط افراد شرکتکننده در «رابطه»ها میتوانند آنها را برای یکدیگر ایجاد یا تأمین کنند. این خیرها که آنها را «خیرهای وابستهبهرابطه» مینامیم، در همین زمینهها طرفداری نسبت به طرف رابطه (ترجیح او بر دیگران) را موجه میکنند. خیرهای رابطه را شرکتکنندگان رابطه با هم به وجود میآورند، و این کار را با تعاملهایشان که متقابلاً به یکدیگر معطوف میکنند انجام میدهند. در این بحث، مقصود از رابطه، تعاملهای قابلتوجه و باداوم بین دو نفر (یا بیش از دو نفر) است که مورد تصدیق و تأیید متقابل آنهاست. خیرهای رابطه، بنا بر ماهیتشان، بهصورت یکجانبه قابل ایجاد نیستند بلکه شرکتکنندگان در رابطه باید هم فاعل و هم دریافتکننده باشند تا خیرهای رابطه به وجود آیند. برخی از این خیرها عبارتند از صمیمیت، دغدغهی دوجانبه، هدفهای مشترک، و.... خیرهای رابطه عمدتاً مادی نیستند و نیز مبادلهناپذیر هستند. خیرهای رابطه اساساً در شکوفایی یا بهروزی انسانها نقش دارند و به این معنیْ خیرهای عینی هستند. خیرهای رابطه و بنابراین خود رابطه ارزش غیروسیلهای دارند. رابطههای دارای خیرهای غیروسیلهای، چون خودْ هدف هستند، بهخودی خود (مستقلاً) در زمینهی آن خیرها طرفداری نسبت به طرف رابطه را موجه میکنند. تا جایی که رابطههای ما دارای برخی خیرهای عینی باشند، معقول خواهد بود که ما خودمان را دارای دلیلهایی برای طرفداری بدانیم. خیرهای رابطه، برای فاعلان و دریافتکنندگانشان یک نحو «ارزش شخصی» دارند به این معنی که آنها برای قبول این ارزش، دلیلی خاص دارند که افراد خارج از این رابطه ندارند. ارزش خیرهای رابطه را فقط طرفهای رابطه بهطور کامل درک میکنند. مثلاً فقط من ارزش اعتمادی که دوستم به من دارد را کاملاً میفهمم و حس میکنم.
حال از کلیات انتزاعی فوق اندکی به یکی از مصادیق یا کاربستهای آن، یعنی رابطهی فرزندـوالدین، روی میکنیم. مثلاً چرا این که این دو نفر مادر و پدر من هستند باید موجب شود که من با آنها رفتاری متفاوت با دیگران داشته باشم، به این معنی که برای آنها کارهایی بکنم که برای دیگران نمیکنم؟ در تبیین نگارنده، من به این دلیل باید رفتار متفاوتی نسبت به مادرم و پدرم داشته باشم که برای آنها میتوانم منشأ اثراتی باشم که برای دیگران نمیتوانم. در رابطهی فرزندیـوالدینی دستکم دو نوع خیر میتواند رخ دهد. یک نوع، خیرهایی است که هم این فرزند و این والدین میتوانند آنها را برای یکدیگر پدید آورند و هم افراد بیرون از این رابطه میتوانند آنها را برای ایشان پدید آورند، چون هیچ ویژگی ندارند که پدید آمدن آنها را وابسته به این فرزند و این والدین بکند. اینها خیرهای مستقلازرابطه هستند. مثالهای چنین خیرهایی شامل انواع کمکهای امور روزمره، مالی، درمانی، معیشتی، مسکن، حملونقل، و... است. مثلاً فرزندْ والدین را خرید میبرد؛ مادر غذا پختن را به فرزندش یاد میدهد. نوع دیگر، خیرهایی است که فقط این فرزند و این والدین میتوانند آنها را برای یکدیگر پدید آورند. مثلاً فرزند بزرگسال تماسهای تلفنیاش را با والدین حفظ میکند و به آنها سر میزند؛ اعیادی مانند نوروز را با والدینش جشن میگیرد؛ باهم به گردش و مراسم و غیره میروند. از همهی اینها بارزتر، حس شادمانیای است که والدین از پرورش دادن فرزند کسب میکنند. دلیلِ این که فقط فرزند میتواند این خیرها را برای والدینش پدید آورد این است که برای والدینْ این خیرها اساساً در صورتی وجود دارند که والدین آنها را نه از هرکسی بلکه از کسی که به دنیایش آوردهاند و بزرگش کردهاند و دوستش دارند دریافت کنند. در برخی موارد، خیرهای مستقلازرابطه وسیلهی تأمین خیرهای وابستهبهرابطه هستند، مانند این که فرزند برای رفع مشکلات سلامت مادرش تلاش میکند (خیر مستقلازرابطه) تا مادرش حس کند کسی را دارد که بسیار دلمشغول خوب بودن حال اوست (خیر وابستهبهرابطه). در چنین مواردی که خیرهای وابستهبهرابطهْ بدون خیرهای مستقلازرابطه تحقق نمییابد، طرفداری فرزند و والدین نسبت به یکدیگر در زمینهی آن دسته از خیرهای مستقلازرابطه (مانند این که فرزند در رفع مشکلات سلامت مادرش را بر افراد دیگر مقدّم میدارد) که برای خیرهای وابستهبهرابطه لازم هستند نیز موجه میشوند.
• توضیحات و نقدهای دکتر صادقی (ناقد):
- نقاط قوت و دستاوردهای نظری
۱. تدقیق مفهومی در اصل کلیتپذیری: تفکیک دقیق میان «کلیتپذیری به عنوان سازگاری صوری» و «تساوی محتوایی منافع» نقد معتبری به خوانشهای تقلیلگرایانه ریچارد هِر و پیتر سینگر وارد کرده و مانع از مصادره به مطلوب اصل کانت توسط فایدهگرایان میشود.
۲. ابتکار در مفهومسازی «خیرهای وابسته»: تمایز میان خیرهای مستقل و خیرهای وابسته به رابطه، مبنای ایجابی منسجمی برای توجیه اخلاقی ارائه میدهد؛ این استدلال نشان میدهد که انحصار مراقبت در روابط خاص، ناشی از ترجیح خودخواهانه نیست، بلکه ناشی از «امکانناپذیری تأمین آن خیر توسط دیگری» است.
۳. پرهیز از افتادن در دام نسبیگرایی و تعصب: تصریح بر اینکه پیوندهای خاص همواره بر اصول بیطرفی مسلط نیستند (مثال آزمون عادلانه معلم برای فرزندش)، نظریه را از انحطاط به قبیلهگرایی یا خویشاوندسالاری محافظت میکند.
- چالشها و نقدهای علمی
۱. چالش تدقیق مفهوم: مسئله ملاک حل تزاحم در مرزهای مبهم
استدلال این نظریه بر آن است که خیرهای حیاتی بیگانگان بر خیرهای غیرحیاتی نزدیکان اولویت دارد. اما در فلسفه اخلاق کاربردی، مرز این تعارضها به ندرت شفاف است. به عنوان مثال، اگر صرف منابع مالی برای تحصیل فرزند (رشد استعدادها و خیر شخصی/رابطهای) با نجات جان کودکان قحطیزده در یک کشور دورافتاده (خیر حیاتی مستقل) در تعارض بیفتد، این چارچوب معیار سنجش دقیقی برای تعیین آستانه فداکاری ارائه نمیکند. در فقدان این معیار، نظریه ممکن است ناخواسته به توجیه ترجیحهای طبقاتی بیانجامد.
۲. چالش معرفتشناختی: ابهام در سرایت نظریه به «روابط جمعی و ساختاری»
استدلال طرح، بیشترین نیروی اقناعی خود را از روابط دوگانه یا چهرهبهچهره (والدین-فرزند، دو دوست) میگیرد. با این حال، در متن به پیوندهای گستردهتری مانند هموطن، همکیش، یا همتیمی نیز اشاره شده است. در گروههای بزرگ و هویتهای اشتراکی، مفهوم «خیر وابسته به رابطه» بهشدت رقیق و مبهم میشود. استدلال میشود که روابط کلان (هموطنی، همحزبی) توافق عام ندارند و مبنای طرفداری، «برنامههای فاعل و معطوفکردن فاعلیت» است. اگر مبنا فاعلیت و پروژههای من باشد، اگر یک ناسیونالیست یا هوادار دوآتشه، اعتلای ملی یا برتری قومش را «پروژه مبنایی و مقوم هویت» خود قرار دهد (به همان معنایی که برنارد ویلیامز میگوید)، این نظریه با چه ابزار دروننظریهای میتواند او را مهار کند درحالیکه نخواهد به همان اصول جهانشمول بیطرفانهای رجوع کند که قبلاً آنها را ناکافی اعلام کرده است؟»
۳. چالش روشی: روابط نابرابر یا ساختارهای سلطه
در تعریف رابطه، بر «مورد تصدیق و تأیید متقابل بودن تعاملها» تکیه شده است. اما در واقعیت تاریخی و جامعهشناختی، روابطی وجود دارند که طرفین به آنها اهمیت میدهند یا احساس وظیفه میکنند (مثل الگوهای سنتی پدرسالارانه یا وابستگیهای عاطفی ناسالم)، اما این روابط بر پایه سلطه و نابرابری شکل گرفتهاند. لازم است به طور دقیق مشخص شود که اعتبار هنجاری یک رابطه، چگونه بدون ارجاع مجدد به یک معیار عامِ بیرونی (نظیر عدالت یا کرامت انسانی) در برابر بازتولید ستم درونی مصون میماند.
۴. چالش انسجام درونی: تنش میان «حقایق عینی» و «ارزش شخصی»
در این نظریه از یک سو بر «عینی بودن خیرها» تأکید دارد و از سوی دیگر برای خیرهای رابطه، قائل به «ارزش شخصی» است که فقط طرفین رابطه آن را درک میکنند. این تفکیک اگر بهدقت تبیین نشود، دچار تنش درونی خواهد شد: اگر ارزش یک رابطه تنها برای طرفین قابل درک و انحصاری است، چگونه میتوان در ساحت داوری عمومی و برای فاعلان ناظر، ادعای «عینیت اخلاقی» و ارجاع به دلایل برونفردی کرد؟
- جمعبندی:
با در نظر گرفتن این چالشها که خود نمایانگر علمی بودن تحقیق ارائه شده هستند، این نظریه میتواند گام بسیار هوشمندانهای برای رهایی از افراطگرایی فایدهگرایانه (نیکخواهی مطلق پیتر سینگر و گادوین) و دفاع از تمامیت هویت انسانی دانسته شود. در یک نگاه کلی این طرح، پژوهشی تحلیلی انتقادی است که نه تنها منفعلانه دادههای خام را جمعآوری نکرده بلکه واجد خط استدلالی مستحکمی است که باعث میشود از یک تحقیق صرفاً مروری و گردآوری محض فاصله گرفته و به نظریهپردازی بنیادین در فلسفه اخلاق نزدیک شود. ارزش اصلی این پژوهش در بازسازی دقیق، نقد منسجم ادعاهای افراطی بیطرفیگرایی و صورتبندی استدلالها به زبانی تحلیلی و روشن است.
• توضیحات و نقدهای دکتر سیدنورالدین محمودی (ناقد)
۱. به نظرم خوب است تفاوت اصلی دیدگاه شما با نزدیکترین تبیینهای مبتنی بر ارزش رابطه و خیرهای رابطهای، در چند جمله مشخص شود؛ نوآوری در چیست؟ بهویژه اینکه سهم متمایز بحث، گسترش دامنه آن به خیرهای وابسته به خود است یا ارائه مبنایی متفاوت برای توجیه طرفداری. مثلاً بریگهوس و سویفت در مقالهی «طرفداری قابلقبول والدین» از صمیمیت بهعنوان مبنای طرفداری والدین نسبت به فرزند سخن میگویند. یا کُلُدنی در مقالهی «عشق بهعنوان ارزش نهادن بر یک رابطه» دربارهی ارزش رابطه سخن میگوید. خوب است به جنبههای این بحث در حقوق مدنی هم اشاره شود.
۲. در جایی که از وابستگی ماهوی سخن گفتید، آیا گزارهتان خیلی یقینی نیست؟ عبارت «فقط این خیرها طرفداری را موجه میکنند» ممکن است انحصاری فهمیده شود. چرا فقط این خیرها؟ چرا نمیتوانیم با اصل بیطرفانه توجیه کنیم؟
۳. میان «فقط من میتوانم خیر معینی را تأمین کنم» و «دلیل اخلاقی دارم آن خیر را بر خیر دیگران مقدم بدارم»، یک حلقه استدلالی نیازمند توضیح بیشتر است؛ یعنی جایگزینناپذیری شخص، چگونه و تحت چه شرایطی اولویت اخلاقی ایجاد میکند؟
4. درباره «خیر عینی»، خوب است معیار شکوفایی و بهروزی روشنتر شود تا بتوان ارزش رابطه را از رضایت و ترجیح صرفِ طرفین جدا کرد. همچنین، اگر خیرهای مالی یا درمانی بهعنوان وسیله تحقق خیر رابطهای، توجه ویژه را موجه میکنند، حدود این توجیه نیازمند تصریح است.
5. تعریف رابطه بر اساس تأیید متقابل و مشارکت دوطرفه، درباره نوزادان یا والدینی که توان پاسخگویی خود را از دست دادهاند، نیازمند توضیح یا تعدیل به نظر میرسد؛ زیرا مسئولیت مراقبت میتواند در این موقعیتها همچنان برقرار باشد.
۶. آیا اگر خیرها کاهش پیدا کنند، مسؤولیتها هم کاهش پیدا میکنند؟
پاسخهای دکتر اصغری
پاسخ به نقد ۱ دکتر صادقی و بخش دوم نقد ۴ دکتر محمودی: این نکات مربوط به همان بحث تزاحمهای اخلاقی هستند که خود بنده هم پیشاپیش در توضیحاتم آنها را مطرح کرده بودم. تزاحمهای اخلاقی، دشوارترین سنگلاخ برای نظریههای اخلاقی است. بنده در این کرسی ترویجی کوشیدم با کوچک کردن و محدود کردن قلمرو طرفداری در اخلاق، زمینهی تزاحمها و تعارضهای طرفداری با بیطرفی را کوچک کنم. از سوی دیگر، بحث جامع دربارهی تزاحمها، برای ایدهی خاصی که در این کرسی ترویجی پیش نهادهایم ضروری نیست. زیرا ایدهای که ما در اینجا پیش نهادهایم، این است که طرفداری در اخلاقْ قلمروی دارد و آن خیرهای وابسته به من و رابطهمندان با من است، و این خیرها (نه ملاحظات بیطرفی) دلیل نهایی موجهکنندهی طرفداری هستند. با این حال ارائهی «معیار سنجش دقیق» یا «تصریح حدود» (به بیان مختلف دو ناقد محترم) ایدئالی است که هر نظریهی اخلاقی باید به سوی آن حرکت کند، گرچه موقعیتهای بسیار متکثر و گوناگون عالم واقع، مانع مهمی در مقابل رسیدن به این ایدئال هستند. مهمترین نکته در پاسخ به این نقد، این است که در این دیدگاه، معیار بنیادی برای قضاوت در تزاحمهای مورد بحث، وجود دارد. آن معیار این است: چون تزاحم در خیرهای مستقل (مستقلازخود، و مستقلازرابطه) رخ میدهد نه در خیرهای وابسته، پس در هر موقعیت تزاحم باید بررسی کرد که کدام خیر مستقل از دیدگاه بیطرفانه، مهمتر یا سنگینتر است، خیر بیگانه سنگینتر است یا خیر مستقل خود/رابطهمندان با خود.
پاسخ به نقد 2 دکتر صادقی: در رابطههای کلان مانند هموطنی، آنچه رقیق میشود خود رابطه است، نه خیرهای وابسته به این نوع رابطهها. در بحث این نوع رابطهها ابتدا باید خیرهای آن مورد بحث قرار گیرد. مثلاً گروهی از خیرهای هموطنی، امکانات پایه هستند مانند سلامت، آموزش، و... که شهروندان از طریق دولت رفاه بهویژه برای شهروندان کمبرخوردار فراهم میکنند. طبق طرحنامهی حاضر، در رابطههای کلان نیز مبنای دروننظریهای همان معیار «لزوم عینی بودن خیرها»ست (در این مورد خیرهای شهروندی)، نه «پروژه مبنایی و مقوم هویت» فرد.
پاسخ به نقد 3 دکتر صادقی: یکی از دلائل مبنا قرار دادن «خیر»های رابطهها و نه خود رابطهها (من این تفکیک را در مقالهی وجاهت وظیفههای طرفداری، مورد تأکید قرار دادهام) در این دیدگاه، نپذیرفتن رابطههای ناسالم است. در رابطهای که محور آن سلطه و نابرابری است، خیرهای وابستهبهرابطه یا وجود ندارند یا در مقایسه با شر سلطه و نابرابری، بسیار کماهمیتند. (ن.ک. مقالهی مذکور).
پاسخ به نقد 4 دکتر صادقی: خیر «عمومی» که شما مطرح کردید با خیر «عینی» که در طرحنامه مطرح شده تفاوت دارد. اولی با ارزش شخصی غیرقابلجمع است اما دومی با آن قابلجمع است. خیری که بدون این فرد خاص یا این افراد خاص، قابلتحقق نیست (جنبهای از ارزش شخصی در آن وجود دارد)، نمیتواند «عمومی» باشد چون خیر همگانی نیست، اما میتواند «عینی» باشد چون افراد دیگر هم خیر بودن آن را میفهمند.
پاسخ به نقد 1 دکتر محمودی: من به فرمایش شما از انتها به ابتدا پاسخ میدهم. بحثهای حقوقی و حقوق مدنی، از جمله آنچه که بریگهوس و سوییفت در مقالهی مذکور انجام دادهاند، بحثهای خوبی هستند اما حوزهی کار بنده فلسفهی اخلاق است. مقالهی کلدنی در پاسخ به مقالهای از دیوید ولمن با عنوان «عشق بهمثابهی عاطفهای اخلاقی»، به عشق یا محبت که یکی از انواع رابطه است و مفهوم «ارزش نهادن» را در آن مورد تأکید قرار میدهد، در حالی که طرحنامهی حاضر بحث اعم خیرهای وابستهبهرابطه بهعنوان موجهکنندهی طرفداری در رابطههای گوناگون را مطرح میکند. مقالهی بریگهوس یکی از خیرهای رابطهی والدینیـفرزندی را یعنی صمیمیت را مطرح میکند اما تأکید آن بر حقهای والدین است. حساسیت به اعلام نوآوری، تقلید علوم انسانی تجربی از علوم تجربی و علوم فنی است. شما اگر به آثار و از جمله مقالات فلسفهی اخلاق بنگرید، برخلاف مقالات حوزههای دیگر، قسمت پیشینه و نوآوری نمیبینید، بلکه به جای این، خود بحث گفتگو (تصریحی یا تلویحی) با محققان دیگر است. من این گفتگو با محققان دیگر را در آثاری که ضمیمهی این طرحنامه هستند انجام دادهام.
پاسخ به نقد 2 دکتر محمودی: در بیان گزارهای که مد نظر شماست، یقینی یا مطلق یا انحصاری بودن آن مد نظرم نبوده است. به توضیح این مطلب و پشتوانههای آن اگر توجهمان را معطوف کنیم، میتواند کمککننده باشد. من پیش از آن گفته بودم «دلیلهای اساساً طرفدارانه، طرفداری را اخلاقاً موجه میکنند». چرا؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید در چیستی طرفداری تدقیق کنیم. طرفداری فقط فعل اولویت به خیرهای وابسته نیست بلکه شامل انگیزه و دلیل فعل هم میشود. طرفداریای که با انگیزه یا دلیل بیطرفانه انجام شود، حقیقتاً طرفداری نیست. آن گزاره که «فقط خیرهای وابسته میتوانند طرفداری را موجه میکنند»، از این مبنا برمیآید. در آثاری که پشتوانهی این طرحنامه هستند، این بحثها مطرح شده است.
3. پاسخ به نقد 3 دکتر محمودی: اگر من این گزاره یعنی «دلیل اخلاقی دارم آن خیر را بر خیر دیگران مقدم بدارم» را ادعا میکردم، اشکال جنابعالی وارد بود و ادعایم ناپذیرفتنی میبود مگر این که استدلالی جدیدی ارائه میکردم. اما ادعای بنده این است: «دلیل اخلاقی دارم خیر وابستهی خود و رابطهمندانم را بر خیر وابستهی دیگران مقدم بدارم». در اینجا مخالف بنده باید استدلال کند که چرا این ادعا وجاهت ندارد.
4. پاسخ به نقد 4 دکتر محمودی: کاملاً موافقم که بحث شکوفایی مهم است. و جا دارد در این دیدگاه مطرح شود.
5. پاسخ به نقد 5 دکتر محمودی: در این دیدگاه، اولویت دادن نوزادان و سالمندان (که رابطهی دوطرفه با آنها وجود ندارد) و وظیفههای مربوط به اولویت دادن آنها بر دیگران (مثلاً مراقبت از آنها)، مبتنی بر مبانیای غیر از خیرهای وابستهبهرابطه است، از جمله برخی اصلهای اخلاقی عام. من در مقالهای که در دست بررسی دارم، گفتهام که اینگونه وظیفهها نسبت به والدین سالمند، مبتنی بر اصل قدردانی هستند. اینگونه وظیفهها نسبت به نوزادان میتوانند مبتنی بر این اصل اخلاقی عام باشند: «اگر ما عامدانه گامهایی برداشتهایم که باعث شدهایم برخی افراد از انتخابها و فعلها و ترکفعلهای ما آسیبپذیر باشند، باید جلوی آسیب به آنها بگیریم» (ن.ک. مقالهی وجاهت وظیفههای طرفداری، قسمت 1)؛ نوزادان ما از جملهی این افراد هستند.
پاسخ به سؤال 6 دکتر محمودی: بله؛ اگر خیرهای وابستهبهرابطه کاهش پیدا کنند، وظیفههای (مسؤولیتهای) مبتنی بر آنها ضعیف میشوند و یا حتی از بین میروند.
جلسه با پاسخ به نقدهای ناقدین محترم و پاسخ به سوالات حاضران در جلسه پایان یافت.






