مادران ایران
مادران ایران
دکتر روحالله شهابی
عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگ
من کودکیم را در سالهای ابتدایی دهه ۶۰، در کوچه امامزاده شاهزاده یوسف در روستای "سوقِ" کهگیلویه گذراندم. ابتدایِ کوچه ما، خانه "میرسیفالله" و "بیبی گلی" بود. روزی که خبر شهادت "اللهرحم" را برای مادرش "بیبی گلی" آوردند را به خوبی به یاد دارم. حجله او را با پارچهای سبز رنگ پوشانده بودند و درونش کنار یک فانوس نفتی، قاب عکسهای او و "غلامحسن" را گذاشتند. "گلی" از زمستان آن سال تا روز آخری که پا داشت، همه عصرها برای دیدار با فرزندش به قبرستان آبادی میرفت. درست روبروی خانه میر سیفالله و گلی، خانه "میر گَردو" و "بینوبر" بود. "بیبی نوبر ماندگار" تنها یک پسر داشت؛ غلامحسن. غلامحسن چند ماهی پیش از اللهرحم در کربلای چهار مفقودالاثر شده بود. از آن روز نوبر درب خانهاش را بست و در تنهایی تا روز مرگش به سوگ غلامحسن نشست. زندگی نوبر، پس از شهادت غلامحسن، یک تراژدی تمام بود. کمی بالاتر، در اواسط کوچه امامزاده، در همسایگی خانه ما، منزل "میرمحمدملا" و "طلعت" بود. "محمدرحیم" پسرِ بزرگ آنها همسن و همبازی برادرم بود.
خدا میداند شبی که محمدرحیم از بخش فارسی رادیو عراق خبر اسارت خودش را اعلام کرد، طلعت با تصور زندگی پسر جوانش در زندانهای صدام چه حالی را تجربه کرد؛ تصوری که هنوز هم ترسناک و وحشتآفرین است. بالاتر از خانه ما، منزل حاجی فتحالله و زینب بود. "بهروز" فرزند آنها ۱۵ ۱۶ ساله بود که بهعنوان نیروی داوطلبِ هلالاحمر به جبهه رفت و شهید شد. هنوز موی چانهاش هم در نیامده بود. عکسش شبیه شمایل جوانان کربلا بود. انتهای کوچه امامزاده خانه "بیمیرم" [بیبی مریم] بود. نمیدانم بیمیرم کی و چگونه شوهرش را از دست داده بود ولی او هم مانند نوبر تنها یک پسر داشت؛ "علی" که تربیت معلم درس میخواند. یکی از سمبلیکترین عکسهایی که از جنگ به یاد دارم، صورت معصوم و خندان علی در یک تابوت چوبی است که دور تا دور آن را پنبه گذاشته بودند تا خونش جاری نشود. هیچ کس نمیتواند احساس سالهای بعد "بیمیرم"، هنگامی که نامزد نشانکردهی پسرش را در زندگی جدیدش میدید، درک کند. امروز و قریب به چهل سال بعد از آن روزها، حکایت کوچه امامزاده سوق با مادرانِ "جلال" و "کمال" که پای لانچر(پرتابگر) به شهادت رسیدند، همچنان ادامه دارد. این، روایت مادران در همه کوچههای ایران است تا ایران بماند.
