سلسله یادداشتهای دکتر هاشمی درباره ابعاد تهاجم آمریکایی_صهیونیستی به ایران
جنگ به مثابۀ فروپاشی جهان
در یادداشت قبلی راجع به الیاس خوری (1948-2024م.) و نگرش او در شرایط جنگی نوشتم. اکنون نوبت به محمود درویش، (1941-2008م.) ادیب فلسطینی می رسد.
محمود درویش اما راه دیگری نشان میدهد: سکوت را انباشتن، اما برای انفجارِ بعدی. یعنی سکوتِ منفعلانه نه، سکوتِ راهبردیِ موقت آری.
- آیا ما نیز به نقطهای رسیدهایم که «دیگر نمیدانیم چگونه قصه بگوییم؟»
- آیا نشانههای بنیادینِ ما (عدالت، آزادی، وطن) دچار بحرانِ ارجاع شدهاند؟
- آیا میتوان در میانِ جنگ، بیآنکه تسلیمِ سکوتِ مطلق شویم، «سکوتِ راهبردی» را انباشت؟
1) درسِ دوم از محمود درویش: جنگ به مثابه فروپاشیِ جهان
محمود درویش اما یک گام فراتر میگذارد. فراتر از فروپاشی روایت، از فروپاشیِ خودِ جهان می گوید. درکتاب «حافظه ای برای فراموشی» (۱۹۸۶) – که حاصل تجربهٔ محاصرهٔ بیروت در ۱۹۸۲ است، اوضاع چنان است که دیگر نه فقط قصه و روایت، که خودِ نشانه های عادی زندگی و «جهانِ نشانهها» فرو ریخته و از کار افتاده اند. درویش مینویسد: «دریایی که در خیابانها راه میرود. درختی که از بالکن آویزان است، کبوتری که نیست تا نویدِ خشکی را بیاورد. من دریا را دوست ندارم. من دریا را نمیخواهم، چون هیچ ساحلی نمیبینم، هیچ کبوتری نمیبینم.»ارجاع به داستان نوح در اینجا حیاتی است. نوح کبوتری فرستاد تا نشانهای از خشکی بیاورد. اما درویش میگوید: «هیچ کبوتری نیست. یعنی هیچ نشانهای از نجات، هیچ چشماندازی از آینده.»
این بحرانِ ارجاع است. درویش در اینجا از « فروپاشیِ ارجاع» حرف میزند. در وضعیت عادی، ما به اشیاء و نشانهها اطمینان داریم: درخت نشانه زندگی است، کبوتر نشانه صلح، دریا نشانه افق. اما در محاصره، این نشانهها دیگر به چیزی ارجاع نمیدهند. زبان از جهان جدا میشود. درخت سوخته است. کبوتر نیست. دریا نه افق، که دیوارِ آبیِ مرگ است.
این دقیقاً همان چیزی است که ویتگنشتاین «بحرانِ نشانهها» مینامید. در شرایط جنگیِ تمامعیار، زبان دیگر به جهان وصل نیست. میتوان کلمه «صلح» را به کار برد، اما هیچ واقعیتی در بیرون با آن مطابقت ندارد.
حالا آینه را به سوی خودمان بگیریم: در ایران امروز، شاید هنوز به آن درجه از فروپاشیِ ارجاع نرسیده باشیم. اما نشانههای بنیادینی مثل «عدالت»، «آزادی»، «امنیت»، «وطن» – همه در میدان نبردِ روایتها گرفتار شدهاند. هر کسی از «عدالت» حرف میزند، اما این کلمه دیگر برای همگان یک معنا ندارد. کلمه «جنگ» هم همین طور. آیا آنچه در ایران میگذرد «جنگ» است؟ شورش؟ ناآرامی؟ بحران؟ کودتا؟ جنگِ نیابتی؟ هر نامی که بگذاریم، بخشی از واقعیت را میپوشاند و بخشی را آشکار میکند. همین سرگردانی و عدم قطعیتِ نامگذاری، خود نشانه بحرانِ ارجاع است.
تفاوتی که آینه صادقانه باید نشان دهد تفاوت اساسیِ جنگِ تمامشده در برابر جنگِ بیپایان است. یک آینهٔ صادقانه، فقط شباهتها را نشان نمیدهد. تفاوتها را هم باید نشان دهد. و تفاوت اساسی اینجاست: «جنگِ آنها تمام شد (یا در حال تمام شدن بود) اما جنگِ ما بیپایاننماست.»
اما اگر قرار باشد قیاس را به جا بیاوریم، باید به یک تفاوتِ بنیادین هم اشاره کنیم: خوری و درویش هر دو از موضع «پسافاجعه» مینوشتند. خوری «سفر گاندی کوچک» را در آستانهٔ پایان جنگ۱۹۸۹ لبنان نوشت. جنگ داخلی لبنان در ۱۹۹۰ تمام شد (حتی اگر زخمهایش باقی ماند). محاصرهی بیروت نیز پایان یافت (حتی اگر اشغالِ بعدی آمد). درویش نیز کتابِ «حافظه برای فراموشی» را پس از پایان محاصره نوشت. خوری و درویش میدانستند «بعدی» در کار است. میدانستند روزی خواهند توانست از فاصله به عقب نگاه کنند.
اما جنگِ کنونی در ایران، نه نام دارد، نه پایان معلوم، و نه حتی یک روایتِ واحد از شروعش. آیا از ناآرامی های آبان 1398 شروع شد یا از شهریور 1401 یا از دی ماه 1404؟ آیا در دورهای فروکش میکند و دوباره در دوره ای دیگر شعله میکشد؟ آیا اصلاً میتوان برای آن «مرحله پایانی» متصور شد؟ شاید همهٔ اینها فقط فازهایی از یک جنگِ مزمن هستند که هر بار شکل تازهای به خود میگیرد. و مهمتر از همه، ما هرگز در «بعد» قرار نگرفتهایم؛ همواره در «حال» بودهایم.
این وضعیت – جنگِ بینام و بیپایان – شاید دشوارترین وضعیت برای اندیشیدن باشد. درویش خود در «حافظه ای برای فراموشی» به این نکته و تفاوت اشاره میکند: «انسان در میانِ رویداد، فرصت اندیشیدن ندارد. تنها میتوان شاهد بود و سکوت کرد. بعداً – اگر بعدی باشد – نوبت به متن میرسد.»
«بعداً – اگر بعدی باشد». چه تعبیر هولناکی. این سه کلمه، شاید تلخترین هشداری است که اندیشمندان عرب میتوانند به ما بدهند. این تعبیر دلالت بر این دارد که ممکن است اصلاً «بعدی» در کار نباشد. ممکن است جنگ چنان تمامیتِ زندگی را اشغال کند که فرصت «پس از جنگ» هرگز فرا نرسد. آنگاه «از خون تا متن» هیچگاه طی نمیشود. خون باقی میماند، و متن – هرگز.
اگر تفاوت این قدر اساسی است، آینه چه فایدهای دارد؟ مگر نمیشود به سادگی گفت «وضعیت ما متفاوت است و بس»؟ فایدهٔ آینه این است که پرسشهای درست را به ما یاد میدهد. از اندیشمندان عرب نمیآموزیم که در جنگ چه بگوییم. میآموزیم که چه بپرسیم. پرسشهایی مثل:
- آیا ما نیز به نقطهای رسیدهایم که «دیگر نمیدانیم چگونه قصه بگوییم»؟ و اگر رسیدهایم، وظیفهٔ روشنفکر چیست؟ سکوت؟ فریاد؟ یا تلاش برای ساختنِ روایتهایی که آگاهانه «سوراخهای خود را نشان میدهند»؟
- آیا نشانههای بنیادینِ ما (عدالت، آزادی، وطن) دچار بحرانِ ارجاع شدهاند؟ و اگر شدهاند، آیا راهی برای بازتعریف آنها هست، بیآنکه به نسبیگراییِ مطلق فروغلطیم؟
- و مهمتر از همه: اگر ما هرگز در «بعد» قرار نمیگیریم، چگونه میتوان در «حالِ جنگی» اندیشید؟ آیا اندیشیدن در زمان جنگ، شکلی متفاوت دارد؟ مثلاً کوتاهتر، عملیتر، کمتر نظری و بیشتر مبتنی بر تصمیمهای اخلاقیِ لحظهای؟
آیا راهی هست؟ (نه پاسخ، که پرسشِ عمیقتر) آیا در ایران امروز نمیتوان به جنگ اندیشید؟ آیا باید صرفاً شاهد بود و سکوت کرد؟
شاید پاسخ در یک بازخوانیِ دقیقتر از خودِ درویش نهفته باشد. او پس از محاصره، سکوت نکرد. «حافظه برای فراموشی» را نوشت. او از میانِ ویرانهها متنی ساخت. اما چگونه؟ با پذیرفتن این که متن نمیتواند جایِ خون را بگیرد. متن نمیتواند مردگان را زنده کند. متن نمیتواند تاریخ را یکسره بازنویسی کند. اما میتواند «سوراخهای روایت را نشان بدهد»، بیآن که وانمود کند میتواند آنها را پر کند.
به عبارت دیگر: شاید وظیفه اندیشه در زمان جنگ، نه تولید «نظریه جامع»، که حفظِ امکانِ پرسیدن باشد. پرسیدن از این که «چه بر سر ما آمده؟»، «چه بر سر زبانمان آمده؟»، «آیا پس از این همه خون، هنوز متنی در کار خواهد بود؟» این پرسشها، خودشان، نوعی متناند. متنی که شاید هرگز به پایان نرسد. متنی که در آن، خون و متن نه در تقابل، که در گفتوگویی بیپایان اند.
2) پایانِ باز: شاید همین پرسیدنها، خود متن باشند
این یادداشت پاسخی ندارد. عمداً ندارد. چون پاسخ دادن به پرسشِ «چگونه در جنگ بیندیشیم» در حالی که درونِ جنگیم، نه فقط مغرورانه، که غیرممکن است.
اما شاید – فقط شاید – همین پرسیدنهای مکرر، همین بازگشتِ مداوم به آینهٔ تجربهٔ دیگران، خودش نوعی اندیشیدن باشد. اندیشیدنِ فروتنانهای که میداند نمیتواند به حقیقتِ نهایی برسد، اما میتواند از افتادن در سادهترین دام – دامِ سکوتِ مطلق یا فریادِ مطلق – جلوگیری کند.
و شاید روزی – اگر روزی باشد – کسی از بیرون به این سال بنگرد و بگوید: «بله، آنها در میانِ آتش اندیشیدند. نه در کتابها و نظریهها، که در تکتکِ لحظههایی که تصمیم میگرفتند: سکوت کنند یا حرف بزنند؟ بنویسند یا پاک کنند؟ به یاد بیاورند یا فراموش کنند؟» و شاید آن روز، کسی بگوید که همان تصمیمهای کوچک و روزمره، خود متنِ آن جنگ بودند. متنی که نه در کتابفروشیها، که در جانِ کسانی نوشته شد که از میانِ آتش گذشتند – بیآنکه بدانند آیا «بعدی» در کار است یا نه.
3) پس چه میتوان کرد؟
از اندیشمندان عرب نمیآموزیم که در جنگ چه بگوییم. میآموزیم که چه بپرسیم:
- آیا ما نیز به نقطهای رسیدهایم که «دیگر نمیدانیم چگونه قصه بگوییم»؟
- آیا نشانههای بنیادینِ ما دچار بحرانِ ارجاع شدهاند؟
- آیا میتوان در میانِ جنگ، بیآنکه تسلیمِ سکوتِ مطلق شویم، «سکوتِ راهبردی» را انباشت – برای روزی که شاید بتوان آن را منفجر کرد، نه به مثابه بمب، که به مثابه کلمه؟
شاید همین پرسیدنها، خود آغازِ متنی باشد که نمیدانیم به کجا خواهد رفت. و شاید – فقط شاید – در همین ندانستن، نوعی صداقت هست که خودِ جنگ آن را از ما دریغ میکند.
از خون تا متن
چگونه اندیشمندان معاصر عرب، جنگ را فهمیدهاند؟ تأملی بر نسبتسنجی تجربه اندیشیدن به جنگ در جهان عرب با جنگِ کنونی در ایران
دکتر مریم هاشمی
عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
• شاید در ابتدا اولین پرسش پیش آید که چرا برای فهمِ جنگِ کنونی ایران، باید سراغ اندیشمندانِ عرب رفت؟ آیا جنگهای ما با آنها قابل قیاس است؟ خیر، قیاس در کار نیست. آنچه اهمیت دارد «نسبتِ ساختاری» است. اندیشمندان عرب – از الجزایر گرفته تا لبنان و عراق و سوریه – در نیمقرن اخیر، وضعیتی را زیستند که ما اکنون در آن نفس میکشیم. «جنگ به مثابه وضعیتِ عادیِ مزمن»، نه یک درگیری مرزیِ کلاسیک، نه یک جنگِ اعلامشده با لباسهای نظامی و خطوط مقدمِ مشخص؛ بلکه جنگی که درونِ شهرها، درونِ خانهها، درونِ زبان و روایت جریان دارد. این همان نقطه تلاقی است. آنها از پسِ وضعیت جنگی، متونی تولید کردند، و ما هنوز در میانِ این وضعیت نفس میکشیم.
• دومین پرسش این است: آیا میتوان از متنِ عرب برای فهمِ خونِ دل خودمان استفاده کرد؟ بله، اما نه به مثابه «راهنما»؛ بلکه به مثابه «آینه» میتوان از متنِ اندیشمندان عرب برای فهمِ خونِ دلِ مان بهره برد. نگاه ما نه به مثابه «نقشه راه» که به ما بگوید چه کنیم، بلکه «به مثابه آینهای» خواهد بود که ویژگیهای وضعیت خودمان را برایمان شفافتر میکند. در استفادهٔ درست و بازتابِ ساختاری باید ببینیم اندیشمند عربی در وضعیت فروپاشیِ روایت چه پرسشهایی مطرح کرد تا آن پرسشها را به وضعیتِ خودمان انتقال دهیم. این همان کاری است که در این یادداشت انجام می دهم.
فرازهایی از اندیشۀ اندیشمندان معاصر عرب از جمله خوری و درویش را که از آن ها درس گرفتم در این جا می آورم و در این یادداشت تنها به الیاس خوری اشاره می کنم.
- درس اول از الیاس خوری: جنگ به مثابه فروپاشیِ روایت
• الیاس خوری (متوفای 2024 م.) رمان نویس لبنانی در لبنان بزرگ شد و جنگ داخلی (۱۹۷۵-۱۹۹۰) را از نزدیک دید. او میدانست که در لبنان، هر جناح و هر خانواده و هر خیابان، روایتِ خاصّ خود را از جنگ دارد. «تاریخ واحد» غیرممکن است. در رمان «سفر گاندی کوچک» بارها تکرار میکند: «دیگر نمیدانیم چگونه قصه بگوییم.» این جمله فقط یک اظهارِ درماندگی نیست. این یک « بیانیه معرفتشناختی» است. خوری معتقد است جنگ، خودِ سازوکارِ روایت را از کار میاندازد. دیگر نمیتوان گفت: «اول این شد، بعد آن شد، پس نتیجه این شد». توالیِ علی و معلولیِ آشنا از هم میپاشد. یکی از صحنههای کلیدیِ این رمان این است که شخصیت اصلی مدام میکوشد تا «قصه واقعی» جنگ را برای خودش تعریف کند، اما هر بار ناکام میشود، چون هر روایتی حاوی حفرههایی است که با روایت دیگر پر نمیشود. خوری در جایی مینویسد: «همه روایت¬ها پر از سوراخ است.تنها چیزی که باقی-میماند، خودِ سوراخهاست.»
• حالا آینه را به سوی خودمان بگیریم: «سوراخهای روایت» دقیقاً همان چیزی است که در ایران امروز هم میبینیم. رسانههای رسمی یک روایت از رویدادها ارائه میدهند. رسانههای معارض روایتی دیگر. شبکههای اجتماعی اما هزاران روایتهای خُردِ بیشماری را تولید میکنند که نه با روایت رسمی هماهنگ است، نه با روایت معارض. نتیجه، نه فقط اختلاف بر سر جزئیات، که فروپاشیِ خودِ امکانِ «یک روایتِ واحد» است. هر کس «حقیقتِ خود» را دارد، و هیچ مرجعی نیست که بتواند میان این حقیقتها داوری کند. ما در «دورانِ سوراخهای روایت» زندگی میکنیم. آینهٔ خوری به ما نشان میدهد که این وضعیت، یک نقصِ موقتی نیست. این خودِ ساختارِ جنگ است که روایت را غیرممکن میکند.
• از الیاس خوری آموختم که جنگ باعث میشود «روایت ها پر از سوراخ شوند»؛ حالا این «سوراخهای روایت» را در این 50 روز لمس می کنیم و روزانه در رسانهها، شبکههای اجتماعی، و گفتوگوهای روزمره خودمان جستجو می کنیم؛ هر که بگوید نه! صد در صد انکار می کند.
• پس پاسخِ نهایی بله، میتوانیم از متنِ عرب برای فهمِ خونِ دلِ خودمان استفاده کنیم، اما با سه شرط:
1) «به مثابه آینه، نه نقشه»: متنِ عرب ساختارهای کلیِ وضعیتِ جنگی را به ما نشان میدهد. فروپاشیِ روایت، بحرانِ ارجاع، سوراخهای حافظه، نه نسخه دقیق برای ایران.
2) «با حفظِ تفاوتِ بنیادین»: جنگِ آنها تمام شد (یا در حال تمام شدن بود)؛ جنگِ ما بینام و بیپایان است. این تفاوت را هرگز فراموش نکنیم، وگرنه به «عادیسازیِ جنگ» میرسیم.
3) « برای پرسیدن، نه برای پاسخ دادن»: مهمترین چیزی که از آنها میآموزیم، پرسشهایی است که باید از وضعیتِ خودمان بپرسیم.
• از اندیشمندان عرب نمیآموزیم که در جنگ چه بگوییم. میآموزیم که چه بپرسیم. پرسشهایی مثل آیا ما نیز به نقطهای رسیدهایم که «دیگر نمیدانیم چگونه روایت کنیم؟» وظیفهٔ روشنفکر چیست؟ سکوت؟ فریاد؟ یا تلاش برای ساختنِ روایتهایی که آگاهانه «سوراخهای خود را نشان میدهند؟»
• شاید مهمترین آموزه الیاس خوری برای ما در ایران امروز، نه یک نظریه آماده، که یک هشدار است. هشدار این که در وضعیت فروپاشیِ معنا، نخستین چیزی که از دست میرود نه جانها، که خودِ «امکانِ قصه گفتن» است. قصهها پر از سوراخ میشوند. راویان معتبر نیستند.
• ما هنوز در میانِ خونیم. شاید برای «متن» زود باشد؛ چرا که راویان معتبر نیستند. اما شاید همین حالا هم، پرسیدن از امکانِ متن، خود آغازِ متنی باشد که نمیدانیم به کجا خواهد رفت. و شاید – فقط شاید – در همین ندانستن، نوعی صداقت هست که خودِ جنگ آن را از ما دریغ میکند.
جنگ در فلسفهٔ تاریخ: تحلیل تاریخی و درسهای قرآنی از شکستها و پیروزیها
دکتر مریم هاشمی
عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
جنگ، از منظر فلسفهٔ تاریخ، نیرویی دوگانه و متناقض است؛ هم ویرانگر بنیانهای کهن و هم سازنده مسیرهای تازه. تاریخ بشر نشان میدهد کمتر دورهای از سایهٔ جنگ در امان مانده است. بسیاری از مرزها، حکومتها و هویتهای ملی، در دل جنگها شکل گرفتهاند، اما بهای این تغییرات اغلب سنگین بوده و آثار انسانی و اخلاقی آن تا نسلها باقی مانده است.
در فلسفهٔ تاریخ، جنگ نه صرفاً یک رویداد نظامی بلکه بخشی از چرخهٔ آزمون و عبرت تاریخی است. قرآن کریم، در سورهٔ آل عمران و حدید، بر همین نکته تأکید دارد؛ شکستها و پیروزیها، هر دو، فرصتی برای تأمل، اصلاح مسیر و رشد اخلاقی و اجتماعی انسانها هستند. همانگونه که در قرآن آمده است، هر آزمون و هر نزاع، بخشی از فرآیند امتحان الهی و تکوین تمدنی بشر است که میتواند منجر به گشایش، حکمت و عبرت شود.
جنگها، بهرغم پیامدهای ویرانگرشان، دگرگونیهای ساختاری، اقتصادی و اجتماعی را به همراه دارند. فلسفهٔ تاریخ نشان میدهد که این دگرگونیها، هرچند گاه از دل رنج و فاجعه بیرون میآیند، اما مسیر پیشرفت تمدنها و شکلگیری حافظهٔ جمعی را میسازند. قرآن نیز یادآور میشود که انسانها با عبرتگیری از تاریخ و آزمونها، میتوانند از تکرار خطاها جلوگیری کنند و عدالت و ایمان را در جوامع تثبیت کنند.
در نهایت، نگاه فلسفی به تاریخ جنگ، ما را از روایت صرف رویدادها فراتر میبرد و میطلبد که هم آثار انسانی و اخلاقی، هم درسهای تمدنی و هم پیامهای قرآنی و عبرتآموز آنها را مورد تأمل قرار دهیم. جنگ، هرچند ویرانگر است، اما در فلسفهٔ تاریخ، نه پایان بلکه بخشی از فرآیند شکلگیری و آزمون تمدنها محسوب میشود؛ فرآیندی. که در آن شکستها و پیروزیها، تجربهای برای رشد و بلوغ جامعه انسانی هستند.
زبان در خاکستر جنگ؛ از تنگنا تا وسعت، روایتی قرآنی از عسر تا یسر
دکتر مریم هاشمی
عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
در دلِ جنگ، آنگاه که جهان در تنگنای درد و ویرانی فشرده میشود، زبان نیز به همان سرنوشت دچار میگردد. واژهها دیگر روان و روشن نیستند؛ گویی در میان خاکسترها مدفون شدهاند. سخن گفتن دشوار میشود و معنا، زیر بار رنج، خم میگردد. این همان «عسر» است؛ تنگنایی که نهتنها جسمها، بلکه روح و زبان را نیز در بر میگیرد.
در چنین وضعی، انسان در جستوجوی گشایشی است که فراتر از توان خویش باشد. اینجاست که نگاه قرآنی، افقی دیگر میگشاید. در سوره شرح (الم نشرح لک صدرک)، وعدهای آرام اما استوار طنین میاندازد: با هر سختی، آسانیای همراه است. این وعده، نه نفی رنج، بلکه معنا بخشیدن به آن است.
زبان، هرچند در آتش جنگ، زخمی و خاموش شده باشد، در پرتو همین معنا، دوباره راهی برای گفتن مییابد. گویی در دل خاکستر، نفَسی تازه شکل میگیرد. واژهها آرامآرام از زیر آوار برمیخیزند؛ نه مانند گذشته، بلکه عمیقتر، سنجیدهتر و آمیخته با تجربهٔ رنج. این، همان گذر از «تنگنا» به «وسعت» است؛ از فشردگیِ درد به گشایشِ معنا.
در این مسیر، زبان تنها ابزار بیان نیست، بلکه نشانهای از تحول درونی انسان است. وقتی دل گشوده میشود، واژهها نیز وسعت مییابند. آنچه پیشتر ناگفتنی بود، اکنون در قالبی تازه بیان میشود. سکوت، جای خود را به کلامی میدهد که از رنج عبور کرده و به درکی ژرفتر رسیده است.
«زبان در خاکستر جنگ» در این نگاه، نه پایان معنا، بلکه آغاز دگرگونی آن است. زبان میسوزد، اما نابود نمیشود؛ بلکه در فرآیندی دردناک، پالایش مییابد و در نهایت، همانگونه که وعده داده شده، از دل عسرت، یسر سر برمیآورد—نه بهعنوان بازگشت به گذشته، بلکه بهصورت تولدی تازه.
این روایت، یادآور آن است که حتی در تاریکترین لحظات تاریخ، امکان گشایش وجود دارد؛ و زبان، هرچند شکسته و خاکستری، میتواند حامل این نور باشد.

