گزارش نشست «آموزش عالی و تغییر سبک زندگی زنان در جامعه ایرانی- اسلامی»
نخستین نشست از سلسله نشستهای تخصصی سبک زندگی جامعه ایرانی- اسلامی؛ رویکردها، چالشها، راهبردها و سیاستگذاریها توسط پژوهشکده علوم اجتماعی با همکاری گروه پژوهشی مطالعات زنان و خانواده با محور «آموزش عالی و تغییر سبک زندگی زنان در جامعه ایرانی- اسلامی»، ۲۹ بهمنماه 1404 در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به صورت مجازی(غیرحضوری) برگزار شد.
سخنرانان این نشست، دکتر سمیه فریدونی (عضو هیئت علمی موسسه پژوهش و برنامهریزی آموزش عالی و گروه آیندهپژوهی و نظریهپردازی در آموزش عالی)، دکتر حمیده دباغی (عضو هیئت علمی و مدیر گروه مطالعات زنان دانشگاه علامه طباطبایی) بودند و دبیری علمی نشست نیز بر عهده دکتر آمنه بختیاری (کارشناس پژوهشی گروه پژوهشی مطالعات زنان و خانواده پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی) بود.
تعربف و مفهوم سبک زندگی و حضور زنان در آموزش عالی
در آغاز نشست دکتر بختیاری مقدمهای درباب تعربف و مفهوم سبک زندگی و حضور زنان در آموزش عالی سخن گفت و اذعان نمود: سبک زندگی راهی است برای تعریف ارزشها، نگرشها و رفتارهای (هویت) افراد که اهمیت آن برای تحلیلهای اجتماعی، روز به روز افزایش مییابد. این مفهوم، پایه و اساس فهم وضعیت فرهنگی موجود و تحولات پیشرو در حوزه فرهنگ، اجتماع و اقتصاد تلقی میشود. و نشان میدهد که در بطن ارزشهای موجود در یک خرده نظام فرهنگی چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است. به نوعی با به کارگیری مفهوم سبک زندگی و تعمق در آن، میتوان از هنجارهای پنهان در اذهان و باورها و رفتارهای مردم یک جامعه، نتیجهای بهدست آورد. و از سوگیری و الگوهای موجود یا در حال شکلگیری، تفسیر واقعبینانهای ارائه داد.
وی ادامه داد: همزمان با تحولات مدرن و تجربه تجدد، شاهد دگرگونیهای متعددی در اشکال زندگی روزمره هستیم. تحولاتی که زنان نیز به عنوان عاملانی با نقشهای جنسیتی متفاوت در جامعه، تجربه خواهند کرد و به دگرگونی معناهای ذهنی و به تبع آن دگرگونی در نقشهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آنها میانجامد. بنابراین این تغییرات در انگیزه و تمایلات زنان به منظور تحقق خود و انتخاب مسیرهای جدید در راستای آرمانهای هویتی، آنها را به سمت بازاندیشی در هویت و تغییرات فردی و اجتماعی، هدایت خواهد کرد. بی تردید پایگاه زنان در جامعه ایران در چند دهه اخیر از دیدگاههای توسعه زمان خود تبعیت کرده که در آن زنان به مثابه ابژههای برنامههای توسعه بودهاند. برنامههایی که خواهان ورود زنان به فضاهایی همچون آموزش عالی بوده است. این مقوله به نوعی هم حیات اجتماعی زنان و هم رشد اقتصادی و اجتماعی آنان را چه در سطح عام و چه در سطح خاص جنسیتی مورد توجه قرار داده است. چرا که آموزش عالی میتواند، زمینه تحولات فرهنگی و هویتی را برای زنان فراهم نموده و زنان نیز برای تطابق و تعریف هویتی خود از دیگران دست به انتخاب هویتهای تازه برای متعادل ساختن خود با محیط اجتماعی می زنند. درواقع آنها به عنوان کنشگرانی خلاق، طی فرایندهای پویایی ذهنی، همگام با تحولات سریع دنیای تجدد به بازاندیشی در تفکرات خود پرداخته و با تجدید قوای دانش و بینش به بازتابندگی نگرشها و تغییر سبک زندگی خود میپردازند.بنابراین دانشگاه و فضای علمی هم می تواند مکانی باشد که نقش موثری در تغییر و تحول هویت افراد داشته باشد. یعنی توانایی ایجاد نوعی بازاندیشی و خلق هویتهای جدید برای زنان همراه با ارزشهای اجتماعی جدیدی که میتواند هدایتگر آنها در مسیر پیشرفتهای اجتماعی شود، از نهاد دانشگاه برمیآید. آموزش عالی، سطوح مختلفی از هویتسازی را برای زنان فراهم کرده اما این کار را طی دو مرحله انجام میدهد: مرحله اول ایجاد بازاندیشی در هویت اولیه است و در مرحله دوم ایجاد هویتی بازاندیشانه است و اینجاست که تغییر سبک زندگی آنان اتفاق میافتد.
تجربه آموزش عالی و تغییر سبک زندگی زنان
در ادامه نشست، دکتر فریدونی به بحث «تجربه آموزش عالی و تغییر سبک زندگی زنان» پرداخت و گفت: درﺗﺎرﯾﺦ تحولات آﻣﻮزش عالی از ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ اﺗﻔﺎﻗﺎت، رﺷﺪ کمی دانشگاهها در ﺳﺮاﺳﺮ ﺟﻬﺎن ﺑﻮدکه ﺑﻪدﻧﺒﺎل ﺗﺤﻮﻻت اﻗﺘﺼﺎدی پس از ﺟﻨگ جهانی دوم، ناتوانی دوﻟﺖﻫﺎ در ﺗﻌﻬﺪات ﻣﺎﻟی ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ داﻧﺸگﺎه و ﺗﻐﯿﯿﺮ در ﻣﻄﺎﻟﺒﺎت اجتماعی ﺑﺮای دسترسی ﺑﺮاﺑﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﺻﺖﻫﺎیی ﻧﻈﯿﺮ دانشگاه ﺑﻮد. اﯾﻦ ﻫﻤﻪ آﻣﻮزش ﻋﺎﻟی را وارد ﻣﺮﺣﻠﻪی ﺟﺪﯾﺪی کرد که ﺗﻮدهای ﺷﺪن ﻧﺎم گرﻓت و ﺑﻪواﺳﻄﻪی آن ﺗﻌﺪاد داﻧﺸگاه و داﻧﺸﺠﻮ رﺷﺪ چشمگیری را در ﺳﺮاﺳﺮ ﺟﻬﺎن پیدا کرده و ﺑﻪ ﻧﻘﺎط ﻣﺨﺘﻠﻒ وارد ﺷﺪ. از اواﯾﻞ دﻫﻪی ۸۰ اﯾﻦ نگرش ﺑﻪ ﻧﻈﺎم آﻣﻮزش عالی اﯾﺮان ﻫﻢ وارد ﺷﺪ. ﺳﯿﺎﺳﺖﻫﺎی مبتنی ﺑﺮ اﺻﻞ دسترسی ﺑﺮاﺑﺮ ﺑﻪ آﻣﻮزش عالی ﺑﺮای ﻫﻤﻪی ﻣﺮدم و ﻣﺼﺮح در ﻗﺎﻧﻮن اﺳﺎسی و رویکردﻫﺎی ﻋﺪاﻟﺖﺧﻮاﻫﺎﻧﻪ ﺳﺒﺐ ﺷﺪ آﻣﺎر داﻧﺸگاهﻫﺎ وداﻧﺸﺠﻮﻫﺎ در اﯾﺮان ﻧﯿﺰ ﺟﻬﺸی اﻓﺴﺎﻧﻪای پیدا کند. اﯾﻦ گﺴﺘﺮش ﺳﺒﺐ ورود داﻧﺸگﺎه ﺑﻪ ﺑﺎﻓﺖﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ و ﺷﻬﺮﻫﺎ و ﺑﺨﺶﻫﺎی دور و ﻧﺰدﯾک ﺷﺪ. اﯾﻦ در حالی اﺳﺖ که داﻧﺸگﺎه درﻏﺎﻟﺐ ﻧﻬﺎدی اﺟﺘﻤﺎعی که کارویژههای آن درﺳﯿﺮ ﺗﺎرﯾخی ﺗﺤﻮﻻت آﻣﻮزش ﻋﺎﻟی ﻫﻤگی ریشه درﺗﻐﯿﯿﺮات اﺟﺘﻤﺎعی و ﻧﯿﺎزﻫﺎی ﺑﺮآﻣﺪه از آن دارد، در ﺳﺎلﻫﺎی پس از ﻗﺮن ۱۹ﻣﺎﻫﯿتی اﻗﺘﺼﺎدی پیدا کرد و ﺗﺤﻠﯿﻞﻫﺎی پیرامون آن ﻫﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺟﻨﺒﻪﻫﺎی ﺑﺎزار و اﻗﺘﺼﺎد را پوشش میداد و ازاﯾﻦرو ارﺗﺒﺎط ﺑﯿﻦ داﻧﺸگاه، ﺑﺎﻓﺖ ﻣﻨﻄﻘﻪایی و اﺟﺘﻤﺎع ﻣﺤﻠی کمتر ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮار گﺮﻓﺖ. اﻣﺎ ﺑﺮﺧی ﻧﻈﺮﯾﻪپردازان ﺑﺮ اﯾﻦ ﺑﺎور ﻫﺴﺘﻨﺪ اﺑﻌﺎد دیگری وﺟﻮد دارد که اگرچه در ﻧﺘﯿﺠﻪ گﺴﺘﺮش آﻣﻮش عالی رخ میدهد، اﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﻘﯿﺎسﻫﺎی کمی ﻣﺎﻧﻨﺪ اﻓﺰاﯾﺶ داﻧﺸﺠﻮ ﻗﺎﺑﻞ ﺳﻨﺠﺶ ﻧﯿﺴﺖ.که از ﺟﻤﻠﻪ اﯾﻦ اﺑﻌﺎد، ﺗﺤﻮﻻت ﻣﻨﻄﻘﻪایی و ﺗﻐﯿﯿﺮات اﺟﺘﻤﺎعی اﺳﺖ. زﯾﺮا ﻧﻘﺶ داﻧﺸگﺎه ﺑﻪﻋﻨﻮان اﺑﺰاری در ﺟﻬﺖ دﺳﺘﺮﺳی ﺑﻪ ﻓﺮﺻﺖﻫﺎی ﺑﺮاﺑﺮ و همچنین اﻓﺰاﯾﺶ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ اﺟﺘﻤﺎعی و ﻓﺮﻫﻨگی و درک ﺳﯿﺎﺳی-اﺟﺘﻤﺎعی و حتی ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻃﺒﻘﻪ اﺟﺘﻤﺎعی اﻓﺮاد، اﻣﺮی اﺳﺖ که پژوﻫﺶﻫﺎی گوناگون آنرا ﺗأﯾﯿﺪ میکنند.
دکتر فریدونی افزود: آنچه درپژوﻫﺶ ﺣﺎﺿﺮ از ﺗﺠﺮﺑﻪی ﺗﻮدهای ﺷﺪن آﻣﻮزش عالی از اﯾﺮان، ﻫﻢ رواﯾﺖ میشود، ﺑﺮ ﺗﺤﻮﻻت اﺟﺘﻤﺎعی ﺗأکید دارد که گاه ﺗأﺛﯿﺮاتی ﻋﻤﯿﻖﺗﺮ از ﺗﺤﻮﻻت اﻗﺘﺼﺎدی ﺑﺎز میکنند، اﻣﺎ از آن ﺟﺎ که در ﻻﯾﻪﻫﺎی ﻋﻤﯿﻖﺗﺮ و حتی پنهانتر رخ میدﻫﺪ، از ﻧﻈﺮﻫﺎ دور میﻣﺎﻧﺪ. اﯾﻦ پژوﻫﺶ ﺑﺎ روﯾکرد کیفی و روشﺗﺤﻠﯿﻞﻣﺤﺘﻮا، از ﻃﺮﯾﻖ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪی ﻧﯿﻤﻪﺳﺎﺧﺘﺎر ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﺎ۶۰ ﻣﺸﺎرکتکﻨﻨﺪه در ﺳﻪگروه اﻋﻀﺎی ﻫﯿئتﻋﻠمی، ﻓﻌﺎﻻن اﺟﺘﻤﺎعی و داﻧﺸﺠﻮﯾﺎن دﺧﺘﺮ در چهار استان گیلان، ﻗﻢ، کردستان و ﺳﯿﺴﺘﺎن و ﺑﻠﻮﺟﺴﺘﺎن اﻧﺠﺎم ﺷﺪه اﺳﺖ. ﻣﺸﺎرکتکننده ﺑﺎ روش در دﺳﺘﺮس و ﻫﻤﯿﻦﻃﻮر گلوله برفی اﻧﺘﺨﺎب ﺷﺪهاﻧﺪ. ﯾﺎﻓﺘﻪﻫﺎی پژوﻫﺶ نشان میدهد کﻪ سبک ﺟﺪﯾﺪ زﻧﺪگی ﺑﺮای زﻧﺎن، کمرﻧگ ﺷﺪن کلیشههای ﺟﻨﺴﯿﺘی در اﺛﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪی آﻣﻮزش عالی، درک ﻫﻮﯾﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺮای دﺧﺘﺮان ﺑﺎ ﺣﻀﻮر در داﻧﺸگاه از ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ دﺳﺘﺎوردﻫایی استکه دﺧﺘﺮان از ﻣﺴﯿﺮ ورود داﻧﺸگاه ﺑﻪ ﺑﺎﻓﺖﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ و ﻫﻤﯿﻦﻃﻮر ﺗﺠﺮﺑﻪیزﯾﺴﺖ دانشگاهی، ﺑﻪدﺳﺖ آوردهاﻧﺪ که ﺑﻪ ﻣﻔﻬﻮم ﺑﺰرگﺗﺮی ﺑﻪﻧﺎم ﻋﺎﻣﻠﯿﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋی دﺧﺘﺮان داﻧﺸﺠﻮ، منتهی ﺷﺪه اﺳﺖ. ﻋﺎﻣﻠﯿﺖ، ﺑﺎزﻧﻤﺎﯾی ﻓﺮاﯾﻨﺪی اﺳﺖ کﻪ ﺑﻪواﺳﻄﻪی آن امکان ﺗﺼﻤﯿﻢ گرفتن و پذیرفتن ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖﻫﺎی ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻓﺮاﻫﻢ آﻣﺪه و ﺑﻪ ﻣﻔﻬﻮمﻣﺤﻮری در ﺗﻮاﻧﺎﺳﺎزی زﻧﺎن ﻫﻢ ﺑﺪل ﺷﺪه اﺳﺖ. وﻗﺘی دﺧﺘﺮان از دگرگونی ﺑﺎورﻫﺎی ﺧﻮد میگویند و ﺑﻪدﻧﺒﺎل سبک ﺟﺪﯾﺪی از زﻧﺪگی ﺑﺮای ﺧﻮد ﻫﺴﺘﻨﺪ که در آن کﻠﯿﺸﻪﻫﺎی ﺟﻨﺴﯿﺘی رنگ ﺑﺎﺧﺘﻪ و درک هویتی ﺟﺪﯾﺪی ﺑﺮای دﺧﺘﺮان ﺑﻪوﺟﻮد آﻣﺪه، در واﻗﻊ از ﻧﻮع ﻧﻮﯾﻨی از ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﺮای زﯾﺴﺘﻦ میگویند که در آن دل ﺑﻪ اﺳﺘﻘﻼل ﺑﯿﺸﺘﺮی ﺑﺴﺘﻪاﻧﺪ که ﺑﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺑﺮ آن اﺳﺎس ﺑﺮ زﻧﺪگی ﺧﻮد و ﺗﺼﻤﯿﻤﺎتی کﻪ در آن میگیرند کﻨﺘﺮل ﺑﯿﺸﺘﺮی داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ و اﯾﻦ ﻫﻤﻪ، ﻫﻤﺎن ﺗﻌﺮﯾﻔی اﺳﺖکﻪ ﻧﺎﯾﻼ کﺒﯿﺮ از ﺗﻮاﻧﺎ ﺷﺪن و ﻣﻮﻟﻔﻪی ﻣﺤﻮری آن که همان عاملیت اﺳﺖ میگوید و ﺑﺮ آن ﺗأکﯿﺪی ﺟﺪی دارد. دﺧﺘﺮان دانشگاه رﻓﺘﻪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺟﺪﯾﺪی از زﻧﺪگی ﺑﺮای ﺧﻮد ﺳﺎﺧﺘﻪاﻧﺪ که در اﯾﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺟﺪﯾﺪ، دیگر ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﻣﺎنﺑﺮ آنچه ﺑﻪ آنﻫﺎ دیکته میﺷﻮد، ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ.
وی در پایان بحث افزود: ﺳﯿﺎﺳﺖگذاران ﺑﺮای درک واﻗﻌﯿﺖ آنچه در آﻣﻮزش عالی اﯾﺮان در ﺣﺎل رخ دادن اﺳﺖ، ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﻓﺘﻪﻫﺎی اﯾﻦ دﺳﺘﻪ از پژوﻫﺶﻫﺎ را که در اﺑﻌﺎد گﺴﺘﺮده و در ﺑﺎﻓﺖﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ اﻧﺠﺎم ﺷﺪه، ﺟﺪی بگیرند. ﺑﻪﻧﻈﺮ میرﺳﺪ، دانشگاه ایرانی ﻫﻢ راﺳﺘﺎ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪﻫﺎی ﺟﻬﺎﻧی ﺗﺎﯾﯿﺪ ﺷﺪه، ﺑﺮای دﺧﺘﺮ اﯾﺮاﻧی ﻣﺸﺎرکﺖکﻨﻨﺪه در پژوﻫﺶ ﺣﺎﺿﺮ، ﻓﻀﺎﯾی از ﻋﺎﻣﻠﯿﺖ و ﺗﻮاﻧﺎﯾی ﺷﺪه کﻪ ﻧﻘﺸی ﺟﺪﯾﺪ و پیشبینی ﻧﺸﺪه ﺑﺮای داﻧﺸگﺎه ﺑﻮده اﺳﺖ. گویا دانشگاه ﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ نقشی ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻘﺪﯾﺮ در دگرگونی نگاههای سنتی ﺑﻪ زﻧﺎن داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﻀﺎی آگاهی و اﻓﺰاﯾﺶ ﺷﻨﺎﺧﺖ را پیشرو آﻧﺎن بگستراند و دﺧﺘﺮان را ﺑﻪ ﺑﺎزوی ﺗﻐﯿﯿﺮات ﻓﺮﻫﻨگی و اﺟﺘﻤﺎعی در ﺑﺎﻓﺖﻫﺎیﺧﻮد ﺗﺒﺪﯾﻞکند. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ آنچه ﻣﺎ را ﺑﺮ اﯾﻦ میدارد که ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﺗﻮان از فرصت دانشگاه ﺑﺮای دﺧﺘﺮان ﻣﺮاﻗﺒﺖ کرده و ورود ﻣﻮاﻧﻊ ﺑﺮآﻣﺪه از ارزشﻫﺎی ﻣﺒﺘﻨی ﺑﺮ ﺟﻨﺴﯿﺖ را درﻧﻈﺎم آﻣﻮزش عالی ﻫﺸﺪار دﻫﯿﻢ، ﻫﻤﯿﻦ ﻧﻘﺶ بیبدیلی اﺳﺖ کﻪ دانشگاه ﺑﺮای دﺧﺘﺮ ایرانی ﺑﺎزی میکند و ﻫﻨﻮز ﺑﻪﻧﻈﺮ نمیرﺳﺪ ﻧﻬﺎد اﺟﺘﻤﺎﻋی دیگری، ﺗﻮان ﻫﻢآوردی ﺑﺎ آنرا داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
زنان در آموزش عالی و سبک زندگی خانوادگی
سخنران بعدی نشست، دکتر دباغی سخنانش را با موضوع «زنان در آموزش عالی و سبک زندگی خانوادگی» ارائه کرد. وی با تعریف مفهوم سبک زندگی از سنت جامعهشناسی، شرح داد: وقتی از سبک زندگی سخن گفته میشود، مقصود صرفاً الگوهای مصرف یا نحوه گذران اوقات فراغت نیست، بلکه مجموعهای نسبتاً پایدار از انتخابهای روزمره است که نحوه استفاده از زمان، سازماندهی کار و مراقبت، الگوهای روابط اجتماعی، شیوه مواجهه با بدن و خستگی، و تعریف فرد از موفقیت و رضایت را دربر میگیرد. در سنت جامعهشناسی، سبک زندگی بهعنوان صورت عینییافته موقعیت اجتماعی و هویت فرهنگی فهم میشود؛ یعنی جاییکه ارزشها، منابع، محدودیتهای ساختاری و ترجیحات فردی در قالب الگوهای زیستن به هم میرسند. از این منظر، سبک زندگی هرگز صرفاً یک امر فردی نیست، بلکه محصول تعامل میان ساختارهای نهادی، هنجارهای فرهنگی، روابط قدرت، جنسیت و موقعیت طبقاتی است.
دکتر دباغی اذعان کرد: آموزش عالی یکی از مهمترین میدانهایی است که در آن سبک زندگی برجسته و قابل مشاهده میشود. دانشگاه نهتنها محل تولید دانش، بلکه نهاد تولیدکننده منزلت اجتماعی و سرمایه فرهنگی است. در این میدان، به تعبیر ماکس وبر، موقعیت دانشگاهی حامل نوعی منزلت است و به تعبیر پیر بوردیو، عادتوارهای خاص شکل میگیرد که شامل شیوه سخن گفتن، استدلال کردن، تعامل اجتماعی، مرزبندی روابط و حتی سلیقههای فرهنگی است. به همین دلیل، در سطح عامه نیز «دانشگاهی بودن» با مجموعهای از انتظارات رفتاری و هویتی همراه است؛ انتظاراتی که نشان میدهد دانشگاه چگونه بهعنوان یک نهاد، سبک زندگی خاصی را تولید و بازنمایی میکند. با این حال، تجربه زیسته زنان در این میدان، تجربهای همگن و خنثی نیست. زنان دانشگاهی همزمان در دو میدان زندگی میکنند: میدان دانشگاه و میدان خانواده. هر یک از این میدانها منطق خاص، نظام ارزشگذاری متفاوت و تعریف ویژهای از موفقیت دارند. در میدان دانشگاه، موفقیت بر پایه بهرهوری علمی، تولید مستمر مقاله، رقابت حرفهای، حضور دائمی و در دسترس بودن تعریف میشود؛ در حالی که در میدان خانواده، ارزشها حول محور مراقبت، عاطفه، حضور، مسئولیتپذیری و حفظ پیوندهای روزمره شکل میگیرد. بنابراین، «زن موفق» در هر یک از این دو میدان معنایی متفاوت دارد. در خانواده، موفقیت با دیگریمحوری، ایثار و مراقبت تعریف میشود؛ در دانشگاه، با دستاورد فردی، استقلال فکری و دیدهشدن علمی. این دوگانگی صرفاً تفاوتی فرهنگی نیست، بلکه به تعارضی ساختاری منجر میشود. دانشگاه بهعنوان یک سازمان مدرن، بر اساس الگویی طراحی شده است که جون اَکر آن را «کارگر انتزاعیِ بیجنسیت» مینامد؛ سوژهای که تماموقت در دسترس است، وقفه شغلی ندارد و مسئولیتی در حوزه مراقبت بر عهده نمیگیرد. این الگو در عمل با زیست بسیاری از مردان دارای همسر خانهدار همخوانی دارد، اما با واقعیت زندگی زنان (که همچنان بخش عمده کار خانگی و مراقبتی را بر عهده دارند) ناسازگار است. در نتیجه، تعارض میان کار و خانواده برای زنان دانشگاهی نه یک مسئله فردی، بلکه پیامد طراحی نهادی و معیارهای ارزیابی دانشگاه است. این تعارض در سه سطح زمانی، فشاری و رفتاری قابل مشاهده است. در سطح زمانی، سیال بودن مرزهای کار در دانشگاه (که کار را به خانه میآورد و تولید علمی را به فعالیتی دائمی تبدیل میکند) با زمان مراقبتمحور خانواده تداخل پیدا میکند. دادههای جهانی و ملی درباره توزیع نابرابر کار خانگی نشان میدهد زنان بخش بسیار بیشتری از زمان خود را صرف کار بدون مزد میکنند، و همین امر منابع محدود زمان و انرژی آنان را برای پاسخگویی به الزامات دانشگاهی کاهش میدهد. در سطح فشاری، استرس ناشی از هر یک از این دو حوزه بر عملکرد فرد در حوزه دیگر اثر میگذارد. در سطح رفتاری نیز، منطق روابط در دانشگاه (که مبتنی بر مرزبندی حرفهای و شبکههای انتخابی است) با انتظار خانواده برای صمیمیت گسترده و در دسترس بودن ناسازگار میشود. محدود شدن شبکه دوستان به همکاران دانشگاهی یا گزینشی شدن تعاملات اجتماعی، در دانشگاه رفتاری طبیعی است، اما در خانواده ممکن است به سردی عاطفی تعبیر شود.
وی در ادامه افزود: نکته مهم آن است که زنان دانشگاهی صرفاً قربانی این تعارض نیستند، بلکه در مواجهه با آن، الگوهای پایدار و تکرارشوندهای از زیستن ایجاد میکنند که میتوان آنها را بهعنوان سبکهای زندگی متفاوت فهم کرد. این الگوها دیگر راهکارهای مقطعی برای مدیریت زمان نیستند، بلکه نحوه سازماندهی بدن، عاطفه، روابط، زمان و تعریف موفقیت را شکل میدهند. تجربه زیسته زنان هیئت علمی در دانشگاه نشان می دهد که می توان این سبکها را در چهار تیپ تحلیلی صورتبندی کرد. نخست، سبک زندگی مینیمالیستیِ حرفهمحور که در آن زندگی خصوصی به حاشیه رانده میشود تا موفقیت علمی حداکثر شود. در این تیپ، سوژهای رقابتی شکل میگیرد که برای کسب مشروعیت علمی، فراتر از استانداردهای مسلط تلاش میکند، اما با فرسایش عاطفی و خانوادگی مواجه میشود. دوم، سبک زندگی مبتنی بر سرمایه حمایتی که در آن تعارض از طریق شبکه روابط (همسر، خانواده گسترده یا خدمات مراقبتی) توزیع میشود و امکان حضور همزمان در دو میدان فراهم میشود. در اینجا، هویت بهصورت شبکهای ساخته میشود و کیفیت زندگی روزمره افزایش مییابد، هرچند پایداری آن به دوام شبکه حمایت وابسته است. سوم، سبک زندگی تعلیقی–بازاندیشانه که در آن فرد بهصورت دورهای میان دو میدان جابهجا میشود و تعادل را نه در یک زمان، بلکه در طول زمان برقرار میکند. این تیپ با هویت سیال، موفقیت با تأخیر و رضایت وجودی بیشتر همراه است. چهارم، سبک زندگی فداکارانه خانوادهمحور که در آن تعارض از طریق حذف تدریجی خود حرفهای حل میشود و سرمایه عاطفی خانوادگی افزایش مییابد، اما سرمایه علمی کاهش پیدا میکند. بنابراین می توان گفت که سبک زندگی زنان در آموزش عالی را باید بهعنوان پاسخهای خلاقانه به یک مسئله ساختاری فهمید. آنچه در ظاهر بهصورت انتخابهای فردی دیده میشود، در واقع نتیجه مواجهه با میدانی است که قواعد موفقیت آن بر اساس الگوی مردانه طراحی شده و دسترسی به سرمایههای اجتماعی آن نابرابر است. بنابراین، زنان دانشگاهی در دل تعارض کار و زندگی، نهفقط تعارض را مدیریت میکنند، بلکه شیوههای تازهای برای تعریف خود، موفقیت و معنای زندگی میآفرینند. این سبکهای زندگی نشان میدهد که زیست دانشگاهی برای زنان، صرفاً یک موقعیت شغلی نیست، بلکه پروژهای مستمر برای بازسازی هویت در تقاطع دو جهان متعارض است.
در پایان مدیر گروه مطالعات زنان دانشگاه علامه در خصوص سیاستگذاری این حوزه گفت: نکته حائز اهمیت آنست که سیاستگذاری در آموزش عالی میتواند این سبک زندگیهای محدودکننده را به سمت سبک زندگی پایدار، شبکهای و متوازن هدایت کند. بازطراحی ساختار سازمانی و معیارهای ارتقا، پذیرش وقفه شغلی و انعطاف در ارزیابی عملکرد علمی، زنان را قادر میسازد تعارض کار–خانواده را مدیریت کنند و سبک زندگی خود را متعادل سازند. انعطافپذیری زمانی و مکانی، از جمله دورکاری، کلاسهای آنلاین و تغییر زمانبندی جلسات، امکان انتخاب سبکهای تعلیقی–بازاندیشانه یا مبتنی بر شبکه حمایتی را فراهم میآورد. سرمایه اجتماعی و شبکههای حمایتی، مانند انجمنها و برنامههای منتورینگ، زنان را در حفظ ارتباطات حرفهای و خانوادگی توانمند میکند و از انتخاب سبک زندگی تکساحتی جلوگیری میکند. همچنین ارائه خدمات مراقبتی، شامل مهدکودک دانشگاهی، مرخصیهای مراقبتی و حمایت مالی یا زمانی، فشار ناشی از مسئولیتهای خانوادگی را کاهش میدهد و سبک زندگی زنان را به سمت تعادل و پایداری سوق میدهد. همچنین فرهنگ سازمانی نیز نقش کلیدی دارد؛ بازتعریف روایت «استاد ایدهآل» و ترویج موفقیت منعطف و شبکهای، همراه با آموزش مدیران و همکاران درباره تبعیض و تعارض کار–خانواده، به زنان امکان میدهد سبک زندگی متنوع، شبکهای و متوازن داشته باشند. در جمعبندی، سیاستگذاری موفق در آموزش عالی نه تنها محدودیتهای سازمانی را کاهش میدهد، بلکه سبک زندگی زنان دانشگاهی را از حالت فرسایشی و محدود به سبک زندگی پایدار، شبکهای و متوازن تبدیل میکند و به آنان امکان میدهد هم در حوزه علمی و هم در حوزه خانوادگی رشد و هویت مستقل داشته باشند./پایان
پوشه شنیداری سخنرانیها و نشستها (چندرسانهای)
