اندیشه تعالی، متن متعالی / تحلیل انقلاب قرن در گفت‎وگو با دکتر موسی نجفی

۲۱ بهمن ۱۳۹۲ | ۱۵:۴۰ کد : ۷۲۸۴ اخبار اساتید پژوهشگاه
تعداد بازدید:۱۹۲۷
اندیشه تعالی، متن متعالی / تحلیل انقلاب قرن در گفت‎وگو با دکتر موسی نجفی

دکتر موسی نجفی، با دفاع از پایاننامه «مراتب ظهور فلسفه سیاست در متون فرهنگ و تمدن اسلام» در سال 1379 از پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، دکترای علوم سیاسی دریافت کرد و هماکنون رئیس پژوهشکده فرهنگ، انقلاب و تمدن اسلامی این پژوهشگاه است که برگزارکننده دوره‎‎های دکترای تخصصی است. برای پی بردن به مهمترین دغدغه‎‎های نجفی، کافی است تا هدف تاسیس این پژوهشکده را بدانیم: «نسبت فرهنگ و انقلاب اسلامی با تمدن، اگرچه میتواند به معنای بررسی تمدن اسلامی در گستره تاریخ گذشته باشد اما بیش و پیش از آن هدف این پژوهشکده تعیین چشماندازهای آینده تمدن اسلامی با تکیه بر آرمان‎‎های انقلاب اسلامی است». نجفی بهعنوان نظریهپرداز «نظریه تکوین و تکون هویت ملی ایرانیان» نیز شناخته میشود، اما مصاحبه زیر، پیرامون دیدگاه وی درمورد انقلاب اسلامی با عنوان نظریه «اندیشه تعالی و من متعالی» انجام شده است.

در کتاب «انقلاب فرامدرن و تمدن اسلامی» به تعبیر فلسفــه سیاســی انقلاب اسلامی اشاره کردهاید. منظورتان از این تعبیر چیست؟

بحث بنده در اینجا، بیشتر ناظر بر فلسفه سیاسی است که مبتنی بر فلسفه تاریخ است. البته انقلاب‎‎ها میتوانند پرسش‎‎های فلسفه سیاسی را هم جواب دهند؛ مانند پرسش از مشروعیت یا از قدرت. یکی از این پرسشها، پرسش از حکومت ایده‎‎آل است و انقلاب‎‎ها هم با توجه به اینکه در مورد حکومت ایدهآل سخن میگویند، باید پاسخی به آن بدهند و میدهند. انقلابیون چرا انقلاب میکنند؟ چون از وضع موجود ناراضیاند. اما چرا ناراضیاند؟ چون حکومت، ایدهآل نیست و دارای اشکالاتی است. اینجا دو پرسش وجود دارد: بعضی از انقلابها، تا این حد متوقف میشوند و میگویند وضع بد است و میخواهند آن را تغییر دهند. اما برخی از انقلابها میگویند نه، وضع فعلی بد است و وضع خوب اینچنین است. در مورد دوم، فلسفه سیاسی هم نیاز است که انقلاب اسلامی، واجد آن است؛ بنابراین هم به وضع گذشته انتقاد داشته و هم برای وضع ایدهآل برنامه داشته است. البته همه انقلابها، فلسفهای سیاسی با این گستردگی ندارند.

مثلا کدام انقلاب‎‎ها چنین فلسفه سیاسیای ندارند؟

انقلاب‎‎های بزرگ، مثل انقلاب فرانسه، روسیه یا انگلیس دارند. در انقلاب‎‎های کوچک، روی مبانی فلسفی حکومت ایدهآل کار نشده است. مثلا در انقلاب مشروطه ایران، شکی نیست که فلسفه سیاسی وجود داشته است، اما مشروطهخواهان نمیدانستند هدف از مشروطه چیست. برای همین در نوشتن قانون اساسی، دچار مشکل شدند یا در نهضت ملی شدن صنعت نفت، بهطور مبهم میدانستند که سلطه بیگانه وجود دارد، اما نمیدانستند آن فلسفه سیاسی که با تکیه بر آن می‎‎خواهند وضع فعلی را تغییر دهند چیست؛ لذا وقتی شاه از ایران فرار کرد، هیچ برنامه مدونی برای کشور نداشتند. از این رو نمیتوان گفت مشروطه به هیچ وجه فلسفه سیاسی نداشته، اما مسلما ناقص بوده است. درحالیکه انقلاب اسلامی، فلسفه سیاسی کاملی دارد.

اگر براساس مدل انقلاب فرامدرن، انقلاب اسلامی را در افق بیداری اسلامی ببینیم، میتوان با فلسفه سیاسی به این سه برش پرداخت. جنبش‎‎ها و نهضتها، مدل نظام و مدل تمدن جدید اسلامی که در قسمت سوم فلسفه سیاسی با فلسفه تاریخ پیوند میخورد. در فلسفه سیاسی غرب مثلا نظریه پایان تاریخ یا جنگ تمدن‎‎های هانتینگتون همینطور بوده است. اینها نوعی فلسفه تاریخ است که آینده جهان را براساس الگوی لیبرال ـ دموکراسی
تبیین می
کند. فلسفه سیاسی هم نوعا همین کار را میکند. بنابراین نمیتوان قائل به فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی بود، اما همچنان در افق فلسفه تاریخ، قائل بهنظریه‎‎های پایان تاریخ غرب یا قائل به یک عالم غیردینی بود که آن هم نظریه مهدویت است. البته میتوان گفت که مدل تمدن نوین اسلامی، دو مرحله دارد: قبل از عصر ظهور و عصر ظهور. اگر بتوان نظام سیاسی اسلامی قبل از ظهور را ایجاد کرد، تمدن نوین اسلامی هم ایجاد میشود. تمدن نوین اسلامی، میتواند شکننده تمدن نوین غرب باشد و هم یکی از پیشزمینه‎‎های ظهور مهدویت تلقی گردد. البته ممکن است شکل تام تمدن اسلامی در عصر ظهور محقق شود.

شما در آثارتان این مسئله را با بحث «اجمال و تفصیل» توضیح دادهاید؛ بدینصورت که نظام فعلی اسلامی میتواند اجمال عصر مهدویت باشد که تفصیل مییابد!

بله درست است. میتوان گفت فلسفه‎‎های سیاسی میتوانند یا مبتنی بر عهد قدیم باشند یا مبتنی بر عهد جدید. البته عهد قدیم در اینجا، مدرنیته است. غربی‎‎ها میگویند با آمدن پستمدرنیته، دوره مدرن گذشته و قدیمی شده است. اما انقلاب اسلامی براساس عهد قدیم رخ نداده، بلکه یک عهد جدید است. درباره اینکه عهد جدید چیست، برخی مانند میشل فوکو معتقدند انقلاب اسلامی، اولین انقلاب پست‎‎مدرن عالم است، درحالی که پستمدرن نیست؛ زیرا پستمدرن حتما و صرفا در افق مدرنیته متولد میشود.

آیا میتوان وجه تمایز مدرنیته و پستمدرنیته با عهد جدید دینی را سکولاریسم دانست؟

بله دقیقا همینطور است. انقلاب اسلامی، نه مدرن است نه پستمدرن؛ زیرا اولین ویژگی مدرنیته و پستمدرنیته این است که از عهد قدیم خارج نمیشوند؛ زیرا آغشته با سکولاریسم هستند. در صورتی که انقلاب اسلامی در هر سه مرحله جنبش‎‎ها، نظام سیاسی و تمدن اسلامی، در عهد جدید است و یک حلقه تکاملی را کامل میکند و در همه موارد، دینی است. از این رو، تقابل ذاتی با نظام‎‎های وابسته به غرب و با نظام لیبرالدموکراسی موجود دارد. بههمین دلیل در هر سه مرحله بیداری اسلامی که منظور از آن، کل تاریخ بیداری اسلامی در یک قرن اخیر است، دقیقا در مقابل انقلاب فرانسه، از هویت ملت‎‎های اسلامی دفاع کرده. بیداری اسلامی اساسا با حمله ناپلئون به مصر شروع شد. هرچند این حرکت در ابتدا، سلبی بوده و امروزه ایجابی شده است.

آیا با انقلاب اسلامی، ایجابی شده است؟

خیر در مشروطه هم ایجابی بوده، اما همانطور که گفتم، فلسفه‎‎های ایجابیاش کافی نبوده است. فلسفه‎‎های سیاسی قبل، تغییردهنده وضع موجود بوده اما این مسیر با امام (ره) کاملتر شده است. لذا بدین معنا نیست که قبلا هم نظریه نداشتهایم. مثلا در مشروطه، مرحوم نائینی یا شیخ فضلالله نوری یا حاجآقا نورالله اصفهانی و بسیاری دیگر، نظریهپردازی کردهاند اما در آن زمان، مدرنیته قدرتش بیشتر از امروز بوده و انقلاب مشروطه را در افق همان عهد مدرن تفسیر کردهاند، در صورتی که خودش هم میتوانسته یک بیداری اسلامی باشد.

در نظریه «اندیشه تعالی و من متعالی»، تعبیر اندیشه تعالی و نسبت آن با انقلاب اسلامی تا حدودی روشن است. اما من متعالی در این نظریه به چه معنا بهکار رفته است؟

استاد مطهری معتقد است انقلابها، نظیر انقلاب اکتبر 1917، ممکن است برای اقتصاد یا انگیزه بهبود وضع معیشت باشند یا گاهی نظیر انقلاب فرانسه که برای آزادی بوده است، برخاسته از انگیزه‎‎های سیاسی باشند و گاهی هم ممکن است برخی انقلابها، بهمنظور بهبود وضع عقیدتی و معنوی صورت بگیرند. گاهی هم ممکن است ترکیبی از این سه باشند که مدل چهارم است. استاد مطهری معتقد است انقلاب اسلامی، هیچکدام از اینها نیست بلکه مدل پنجم یا به تعبیر دیگر انقلابی استثنایی است. اما وجه استثنایی بودن آن از کجاست؟ در این مدل، انقلاب میتواند برای بهبود وضع اقتصادی یا سیاسی یا عقیدتی باشد، اما قیدی دارد و آن اینکه باید در سایه اسلام باشد. نمیتوان بهبود وضع اقتصادی یا سیاسی را قبول کرد، اما گفت اسلام نباشد. من متعالی در اینجا خود را نشان میدهد. بحثی مطرح است که آیا جامعه، روح دارد یا ندارد؟ استاد مطهری نظریهای پیرامون اصالت فرد و اصالت جمع دارد و اصالت را متعلق به هر دو میداند. بنابراین همینطور که فرد تعالی دارد، جمع هم تعالی دارد. روح جامعه را با فرهنگ آن میسنجند. اگر محیطی فرهنگ مبتذل داشت، باید بفهمید که روح جمعی آن مردم، ابتذال است. در انقلاب اسلامی، بحث شهادت، ایثار، ازخودگذشتگی، مساجد، معنویت و نظایر آنها مطرح میشود؛ بنابراین بحث نمیتواند صرفا به مسئله طبقات و وضع اقتصاد معطوف باشد، بلکه باید به چیزی بالاتر توجه کند. این امر در همه شعارهای انقلاب هم خود را نشان میدهد؛ همچون بحث استقلال.

میتوان گفت در آن صورت، اصلا منکر، تشخیص داده نمیشود؟!

بله حتی تشخیص داده نمیشود. پس این من متعالی بود که در هویت ایرانی و اسلامی ما یا در ذات جامعه ما وجود داشت و به آن واکنش نشان داد. لذا اگر بهبود وضع معیشتی یا آزادی سیاسی یا حتی معنویت را هم میخواستند، همه را در سایه فرهنگ متعالی اسلامی میخواستند و این بهطور مسلم از مذهب تشیع ناشی میشد. این مسئله در تکتک افراد هست، اما این افراد، روح جمعی ایجاد میکنند.

چگونه میتوان با من متعالی، تاریخ بیداری اسلامی را توضیح داد؟ موجهای بیداری اسلامی واکنش‎‎های من متعالی به بحران‎‎های تاریخ است؟

متن متعالی در طول تاریخ، کاملتر شده است. من متعالی حکایت از یک شخصیت میکند. فرهنگ جامعه، روح جامعه است. در دورهای این روح جامعه به آن تکامل نرسیده که در مقابل همه ابعاد، واکنش نشان دهد یا توانش را ندارد؛ لذا بهتدریج باید کامل شود و مراحلی را طی نماید. اولین قضیه این است که حضور بیگانه در جامعه دینی، واکنش میکند. این از خود آیات قرآن نشأت میگیرد که اجازه نمیدهد کافرین بر مسلمین استیلا داشته باشند. این یک اصل جامعه قرآنی است؛ لذا جامعه ایرانی که جامعه شیعی است، استیلای بیگانه را قبول نمیکند. متناسب با ورود این بیگانگان یا فرهنگ بیگانه، من متعالی، ابتدا درگیر میشود و هرچه این نفوذ بیشتر میشود، واکنش من متعالی نیز شدیدتر میگردد. در دوره پهلوی، فرهنگ بیگانه در همه ابعاد وارد شد: طبیعتا من متعالی هم در همه ابعاد، واکنش نشان میدهد. با این حال، گاهی فلسفه سیاسی من متعالی، واکنشی است که حاصلش، در نهضت مشروطه، نهضت ملیشدن صنعت نفت و نظایر آنها رخ میدهد و گاهی افق‎‎های تمدنی و ایدهآل را هم نشان میدهد. البته بعضی انقلاب‎‎ها هم این من متعالی را دارند، اما فرصت پیدا نمیکنند که به منصه ظهور برسانند؛ بنابراین نمیتوان گفت در بیداری اسلامی مشروطه، این افق متعالی نبوده است، اما چون مشروطیت در قسمت نظام سیاسی متوقف میشود و به یک نظام ایدهآل نمیرسد، طبیعتا نمیتواند آن افق را نشان دهد. وقتی شما از قوانین اساسی فرانسه، بلژیک و انگلیس استفاده میکنید، دیگر نمیتوانید افق بالاتر را نشان دهید.

نقش امامخمینی (ره) در انقلاب اسلامی را چطور تبیین میکنید؟

امام (ره) با اینکه معمار انقلاب اسلامی هستند، اما خودشان میگویند در این اساس، نه خودم و نه هیچ کس دیگری را دخیل نمیدانم. شاید فکر کنیم که امام (ره) تعارف یا شکستهنفسی میکنند، درحالیکه در چنین مسئله مهمی، اینطور نیست. ایشان صریحا ذکر میکنند انقلاب اسلامی، «یک تحفه الهی و هدیه غیبی بوده که از جانب خداوند منان برای ملت غارتزده (ایران) عنایت شده است». اگر این مبنا را بپذیریم، شاید بتوان گفت که خداوند، بهعللی که برخی از آنها برای ما قابل لمس و تبیین است و بخشی از آن نیز قابل درک یا توضیح نیست، یک فیض الهی نسبت به ملت ایران ارزانی داشته است. ما به عنوان مسلمان به غیب اعتقاد داریم و میدانیم که نمیتوان همه علل را توضیح داد؛ زیرا سلسله علل در سلسله مادی تمام نمیشود. البته تفاوت تحلیل انقلاب الهی با تحلیل انقلاب غیرالهی نیز در همین است. به هر دلیلی، خواه شناخته شده و خواه ناشناخته، فیضی الهی به ملت ایران وزیدن گرفته که این من متعالی را فعال کرده است. هنر بزرگ امام (ره) این بوده که این فیض را زودتر و بیشتر از بقیه دید و متوجه شد. فرق انقلاب‎‎های الهی و رهبران الهی با انقلاب‎‎های غیرالهی و رهبران غیرالهی این است که رهبران الهی، مسیر را نشان میدهند اما آن را ایجاد نمیکنند؛ زیرا مسیر قبلا توسط انبیاء الهی ایجاد شده است. لنین، مارکس، مائو، تیتو، کاسترو و حتی گاندی، میخواستند خودشان راه را ایجاد کنند و در حقیقت خودشان را جای انبیا بگذارند و از اول، برای خودشان قوانین بگذارند؛ لذا ظاهرا در بخش‎‎هایی میتوانند ملت را نجات دهند، اما در بخش‎‎های دیگر، ملت خود را بیچاره میکنند. رهبران الهی راه ایجاد نمیکنند، بلکه راهی را که بهخاطر وجود جنود شیطان و من‎‎های غیرمتعالی و نظام‎‎های طاغوتی، پوشیده شده غبارزدایی کرده و راه را نشان میدهند. به همین دلیل است که امام (ره)، هیچ شریعتی برای خود نیاورده، بلکه همان شریعت و همان احکام را دوباره احیا کرده است. حتی نظریه ولایت فقیه، اختراع امام خمینی (ره) نیست، بلکه قبلا بوده و در عصر جدید، این فقیه شجاع آن را به منصه ظهور رسانده است. پس نقش ایشان نقش تاسیسی نیست، بلکه راه را نشان داده است. آیا انقلابها، توسط رهبران ایجاد میشود یا توسط خود مردم و جامعه؟ در این شکی نیست که انقلابها، حتما توسط مردم انجام میشوند زیرا هرقدر هم رهبران متعالی باشند، بدون حضور مردم، انقلاب رخ نمیدهد. نظیر انبیایی که در دوره‎‎های گذشته توسط مردمشان شهید شدند. پس این اراده الهی باید در مردم ظهور کند. اما نقش رهبری چیست؟ رهبری، زودتر از دیگران، این فیض را میفهمد. جامعه و مردم مانند یک کشتی و رهبران آن، مانند ناخدا هستند. در مسیر حرکت کشتی، هیچگاه ناخدا باد را ایجاد نمیکند. باد در دریا ایجاد میشود، اما ناخداست که بادبان‎‎های کشتی را در جهت باد قرار میدهد. برخی از رهبران، کشتی را روی باد من غیرمتعالی تنظیم میکنند، اما امام (ره) زودتر و بهتر متوجه شد که باد متعالی وزیدن گرفته است و کشتی را براساس باد متعالی تنظیم کرد.

فایل های ضمیمه


نظر شما :