خانواده در میانه جنگ؛ «ارتباطات» چگونه به «تابآوری خانواده» در بحران کمک میکند؟
جنگ همیشه پشت در خانه نمیماند. حتی اگر خانه مستقیماً در معرض حمله نباشد، خبرها، صداها، تصاویر و نگرانیها خیلی زود وارد زندگی روزمره خانواده میشوند. کودکی با شنیدن صدای انفجار از پدرش میپرسد «چی شد؟»، نوجوانی تلفن همراهش را مرتب نگاه میکند تا ببیند خبر تازهای آمده یا نه، مادری تلاش میکند اضطرابش را از فرزندش پنهان کند و پدری نمیداند درباره آیندهای که خودش هم از آن مطمئن نیست، چه پاسخی بدهد.اینجاست که جنگ از یک رویداد بیرونی به یک تجربه خانوادگی تبدیل میشود.
بخشی از تجربه کودکان و نوجوانان از جنگ، در رابطه با والدینشان شکل میگیرد. آنها فقط به صدای انفجار یا تصاویر جنگ واکنش نشان نمیدهند؛ به چهره پدر و مادرشان هم نگاه میکنند. لحن صدای آنها را میشنوند، تغییر رفتارشان را میبینند و از گفتوگوهای بزرگترها چیزهایی میفهمند. گاهی یک نگاه نگران، یک تماس تلفنی یا چند جمله میان پدر و مادر، برای کودک معنایی بیشتر از چند دقیقه اخبار تلویزیون دارد.
کودک از همین نشانهها میفهمد که چه اتفاقی افتاده و تا چه اندازه باید نگران باشد. به همین دلیل، ارتباط والدین و فرزندان در روزهای جنگ موضوعی حاشیهای نیست. کیفیت همین رابطه میتواند بر شیوه مواجهه فرزند با ترس و ناامنی اثر بگذارد.اما اینجا یک سوءتفاهم وجود دارد. وقتی از نقش والدین در آرامش فرزندان صحبت میکنیم، ممکن است تصور شود پدر و مادر باید خودشان را آرام، قوی و بدون ترس نشان دهند. چنین انتظاری نه ممکن است و نه انسانی. والدین نیز در همان شرایطی زندگی میکنند که فرزندانشان زندگی میکنند. آنها هم نگران جان عزیزانشان هستند، اخبار را دنبال میکنند، از آینده اقتصادی خانواده خبر ندارند و ممکن است با شنیدن صدای انفجار بترسند.
«تابآوری» به معنای نترسیدن نیست. مهم این است که خانواده با ترس چه میکند.یکی از واکنشهای رایج والدین، پنهان کردن واقعیت از کودک است. وقتی کودک نگران میپرسد «چه اتفاقی افتاد؟»، شاید اولین پاسخ این باشد: «هیچی نشده»، «چیزی نیست»، «نترس».نیت روشن است؛ والد میخواهد فرزندش را آرام کند. اما کودک فقط به کلمات ما گوش نمیدهد. او رفتار ما را هم میبیند. وقتی پدر و مادر مرتب تلفن همراهشان را بررسی میکنند، تماسهای نگرانکننده دارند یا درباره احتمال اتفاقی تازه صحبت میکنند، گفتن «هیچ خبری نیست» الزاماً احساس امنیت ایجاد نمیکند. حتی ممکن است کودک به این نتیجه برسد که اتفاق مهمی افتاده که بزرگترها نمیخواهند درباره آن با او حرف بزنند.
در نقطه مقابل، بعضی خانهها در روزهای بحران به اتاق خبر تبدیل میشوند. تلویزیون ساعتها روشن است، فیلم حملات و انفجارها بارها دیده میشود و صحبتها دائماً درباره حمله بعدی، کشتهشدن، کمبود، گرانی و آینده نامعلوم است. بزرگسالان شاید بتوانند بخشی از این اطلاعات را تحلیل و هضم کنند، اما کودک چنین ظرفیتی ندارد. او ممکن است هر تصویر را خطری نزدیک و فوری برای خودش و خانوادهاش تلقی کند.بنابراین نه انکار واقعیت راه مناسبی است و نه قرار دادن کودک در معرض تمام آنچه بزرگسالان میبینند و میشنوند.آنچه اهمیت دارد، صداقت متناسب با سن فرزند است.
اگر صدای انفجاری شنیده شده، ضرورتی ندارد آن را انکار کنیم. میتوان به زبان ساده گفت اتفاقی افتاده و بعد توضیح داد که خانواده برای مراقبت از خودش چه میکند. کودک معمولاً دنبال تحلیل جنگ نیست. سؤال اصلی او بسیار سادهتر و در عین حال عمیقتر است: «من امن هستم؟ شما کنار من هستید؟ اگر دوباره اتفاقی افتاد، چه کار میکنیم؟»پاسخ به این سؤالها لزوماً با اطمینان دادنهای بزرگ ساخته نمیشود. گاهی دانستن اینکه پدر و مادر برای شرایط احتمالی برنامهای دارند، برای کودک اطمینانبخشتر از شنیدن جمله «هیچ اتفاقی نمیافتد» است.
در این میان، شنیدن شاید از حرف زدن هم مهمتر باشد.ما بزرگسالان معمولاً وقتی کودک میگوید «میترسم»، خیلی سریع میخواهیم ترسش را از بین ببریم: «نترس»، «فکرش را نکن»، «چیزی نمیشود». در حالی که شاید نخستین نیاز او این باشد که کسی ترسش را جدی بگیرد.یک سؤال ساده میتواند مسیر گفتوگو را تغییر دهد:«بیشتر از چی میترسی؟»پاسخها الزاماً آن چیزی نیست که ما تصور میکنیم. یک کودک از صدای انفجار میترسد، دیگری از اینکه مادرش بیرون از خانه باشد. نوجوان ممکن است نگرانی دیگری داشته باشد؛ اینکه مدرسه و دانشگاه چه میشود، آیا خانواده مجبور به جابهجایی خواهد شد، آینده اقتصادی چه خواهد شد یا اگر یکی از اعضای خانواده آسیب ببیند چه اتفاقی میافتد.این تفاوت مهم است. تا وقتی ندانیم فرزند از چه چیزی میترسد، نمیتوانیم با ترس او ارتباط برقرار کنیم.
درباره نوجوانان مسئله بُعد دیگری هم دارد. نوجوان امروز منتظر نمیماند تا پدر و مادر خبرها را برایش تعریف کنند. تلفن همراه او را مستقیماً به جریان خبر متصل کرده است. چهبسا خبر یک انفجار یا حمله را زودتر از والدین ببیند. فیلمها، شایعات، تصاویر قدیمی که به عنوان تصاویر تازه منتشر میشوند و روایتهای متناقض، همه در چند دقیقه به او میرسند.در چنین شرایطی، نقش والدین هم تغییر کرده است. دیگر نمیتوانند دروازهبان کامل اطلاعات فرزندشان باشند؛ اما میتوانند همراه او در فهم و ارزیابی اطلاعات باشند.
وقتی نوجوان خبری نگرانکننده میبیند، گفتوگو درباره همان خبر گاهی مؤثرتر از منعکردن اوست. چه کسی خبر را منتشر کرده؟ منبع اصلی آن چیست؟ آیا رسانههای دیگر آن را تأیید کردهاند؟ آیا معلوم است این تصویر واقعاً متعلق به همین زمان و مکان است؟ و شاید مهمتر از همه: این حجم از خبر و تصویر چه اثری بر حال تو گذاشته است؟از این زاویه، سواد رسانهای در روزهای جنگ فقط مهارت تشخیص خبر درست از نادرست نیست؛ بخشی از »تابآوری ارتباطی خانواده» است.
فرزند باید یاد بگیرد همانطور که از خودش در برابر خطرهای محیط فیزیکی مراقبت میکند، از ذهنش نیز در برابر بمباران مداوم تصاویر، شایعات و خبرهای اضطرابآور مراقبت کند.یکی دیگر از موقعیتهای دشوار برای والدین، مواجهه با سؤالهایی است که خودشان هم پاسخی برای آنها ندارند: جنگ چه زمانی تمام میشود؟ دوباره حمله میشود؟ مجبور میشویم از خانه برویم؟ مدرسه چه میشود؟ وضع زندگیمان چه خواهد شد؟اینجا «نمیدانم» گفتن الزاماً نشانه ضعف والد نیست.اتفاقاً گاهی پاسخ صادقانه اعتماد بیشتری ایجاد میکند: «واقعاً نمیدانم چه اتفاقی میافتد. اگر شرایط تغییر کرد، با هم تصمیم میگیریم چه کار کنیم.»در این جمله نه وعدهای وجود دارد که ممکن است چند ساعت بعد نقض شود و نه واقعیت انکار شده است. اما یک پیام مهم دارد: «تو در این وضعیت تنها نیستی.»شاید همین احساس «تنها نبودن» یکی از مهمترین سرمایههای خانواده در روزهای بحران باشد.ب
رای همین است که کارهای ساده و معمولی زندگی در چنین روزهایی اهمیت بیشتری پیدا میکنند. غذا خوردن کنار هم، بازی با کودک، گفتوگوی کوتاه قبل از خواب، رسیدگی به درس و کارهای روزانه نوجوان و حتی انجام دادن بعضی کارهای خانه با یکدیگر، فقط فعالیتهای روزمره نیستند. ادامه این عادتها به اعضای خانواده یادآوری میکند که همه چیز از کنترل خارج نشده است و هنوز بخشهایی از زندگی وجود دارد که میتوان آنها را حفظ کرد.این موضوع درباره مشارکت دادن فرزندان در تصمیمهای خانوادگی نیز صادق است.
بهویژه نوجوانان اگر فقط با مجموعهای از دستورهای تازه روبهرو شوند، ممکن است محدودیتهای ناشی از بحران را نپذیرند. اما وقتی والدین درباره علت تصمیمها توضیح میدهند و نظر نوجوان را هم میشنوند، او از یک دریافتکننده منفعل دستور به عضوی از خانواده تبدیل میشود که در مواجهه با بحران سهم و نقش دارد.البته صحبت درباره نقش «ارتباطات در خانواده» نباید ما را به این اشتباه بیندازد که «تابآوری» فقط به رفتار والدین وابسته است. خانواده در خلأ زندگی نمیکند. پدری که نگران از دست دادن شغلش است، مادری که برای تأمین هزینههای زندگی تحت فشار قرار گرفته یا خانوادهای که همزمان با ناامنی جنگ، تورم و بیثباتی اقتصادی را تحمل میکند، منابع روانی نامحدودی ندارد.
فشار اقتصادی و نااطمینانی میتواند حوصله گفتوگو را کمتر کند، تضادها را افزایش دهد و اضطراب والدین را به رابطه آنها با فرزندان منتقل کند.به همین دلیل، تقلیل تابآوری خانواده به چند توصیه درباره «مثبت فکر کردن»، «آرام ماندن» یا «کنترل استرس» چندان کمکی به فهم مسئله نمیکند.
تابآوری فقط یک ویژگی فردی نیست. خانواده برای تابآور ماندن به منابع نیاز دارد؛ حمایت اقتصادی، شبکههای اجتماعی قابل اتکا، اطلاعات معتبر، خدمات حمایتی و احساس اینکه در شرایط دشوار رها نشده است.با این همه، «ارتباط و تعامل» یکی از منابعی است که خانواده میتواند حتی در شرایط سخت از آن مراقبت کند. والدین نمیتوانند جنگ را متوقف کنند و کنترل همه اتفاقهای بیرون از خانه نیز در اختیار آنها نیست. اما میتوانند تا اندازهای تعیین کنند که جنگ چگونه وارد رابطه آنها با فرزندانشان شود. میتوانند هر شایعهای را به خانه نیاورند، ساعتها در حضور کودک تصاویر خشونتآمیز نبینند، ترس او را بیاهمیت ندانند و برای آرام کردنش وعدهای ندهند که خودشان هم از تحقق آن مطمئن نیستند.و شاید مهمتر از همه، میتوانند کاری کنند که فرزند بداند هنوز جایی برای حرف زدن دارد.در روزهایی که بسیاری از چیزه ای بیرون از خانه قابل پیشبینی نیست، کیفیت رابطه اعضای خانواده اهمیت بیشتری پیدا میکند.
خانه همیشه نمیتواند جای کاملاً امنی باشد؛ بهویژه وقتی خود آن نیز در معرض خطر قرار گرفته است. اما رابطه میان اعضای خانواده هنوز میتواند احساس امنیت ایجاد کند؛ رابطهای که در آن کودک و نوجوان بتواند بپرسد، حرف بزند، بترسد و بداند قرار نیست با ترسش تنها بماند.شاید یکی از مهمترین کارکردهای ارتباط والدین و فرزندان در روزهای جنگ همین باشد.پدر و مادر نمیتوانند به فرزندشان قول بدهند که هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد. چنین تضمینی در اختیار آنها نیست. اما میتوانند قول دیگری بدهند که هم واقعیتر است و هم شاید برای فرزند ارزش بیشتری داشته باشد:«هر اتفاقی افتاد، دربارهاش با هم حرف میزنیم. قرار نیست در این شرایط تنها بمانی.».
