معیارها در هستی شناسی ارتباطات

۰۶ بهمن ۱۴۰۰ | ۱۰:۵۳ کد : ۲۲۱۰۴ حلقه مطالعاتی فلسفه ارتباطات
تعداد بازدید:۱۵۴۹۳

معیارها در هستی شناسی ارتباطات

در این جلسه مقاله‌ «The Standard of Axes in Ontology of Communication» نوشته‌ی Gîfu، Novak-Marcincin و Nicolescu توسط عضو هیئت علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و ارتباطات، دکتر سیده زهرا اجاق، مطالعه و ارائه شد.

در مقدمه‌ این مقاله، نویسندگان به وضعیت رشته ارتباطات در سال‌های اخیر اشاره می‌کنند. به گفته‌ی ولفگانگ دونسباخ، حوزه‌ پژوهش ارتباطات در حدود سه دههی گذشته یکی از سریع‌ترین رشدها را در میان رشته‌های دانشگاهی تجربه کرده است. با این حال، او معتقد است که این حوزه در عین رشد، با نوعی «فرسایش معرفت‌شناختی» روبه‌رو شده است؛ به این معنا که از نظر مبانی نظری و هویتی دچار پراکندگی و ضعف انسجام شده است.

در همین چارچوب، برخی پژوهشگران بر این باورند که حوزه‌ ارتباطات از یک «رشتهی مشخص» به نوعی «جهان گسترده از رویکردها و دیدگاه‌ها» تبدیل شده است. برای توضیح و سامان‌دهی این تنوع نظری، رابرت تی. کریگ چارچوبی ارائه می‌کند که در آن ارتباطات بر اساس چند سنت فکری اصلی تحلیل می‌شود. این سنت‌ها شامل سنت‌های بلاغی، نشانه‌شناختی، پدیدارشناختی، سایبرنتیکی، اجتماعی ـ روان‌شناختی، اجتماعی ـ فرهنگی و انتقادی هستند. افزون بر این، کریگ به چند سنت بالقوه‌ دیگر نیز اشاره می‌کند، از جمله سنت فمینیستی، زیبایی‌شناختی، اقتصادی و معنوی.

نویسندگان همچنین بیان می‌کنند که در حدود سال ۲۰۰۰ نوعی تغییر پارادایمی در مطالعات ارتباطات رخ داد که باعث شد این حوزه نه به‌عنوان یک رشته واحد، بلکه به‌صورت مجموعه‌ای چندبعدی و چندساختاری از حوزه‌ها و فضاهای مختلف در نظر گرفته شود. از این رو، برای درک بهتر این پیچیدگی و تنوع، نیاز به یک چارچوب هستی‌شناختی منسجم احساس می‌شود که بتواند مفاهیم و رویکردهای مختلف ارتباطات را سامان‌دهی کرده و روابط میان آن‌ها را روشن سازد.

نویسندگان توضیح می‌دهند که ارتباطات با وجود داشتن یک هستی‌شناسی ضمنی، هنوز از یک هستی‌شناسی صریح و منسجم برخوردار نیست و همین موضوع باعث شده این حوزه با نوعی ضعف ساختاری روبه‌رو باشد. برای رفع این مشکل، آن‌ها یک چارچوب به نام «Communication Axes Matrix-Standard» پیشنهاد می‌کنند که بر اساس ۱۵ محور سازمان یافته است.

در این چارچوب، چهار محور اصلی و بنیادی به‌عنوان محورهای سخت معرفی می‌شوند:

هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، روش‌شناسی و ارزش‌شناسی.

در کنار این‌ها، ۱۱ محور دیگر به‌عنوان محورهای نرم یا متمایزکننده مطرح می‌شوند که شامل تاریخ، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، هرمنوتیک، پراکسیولوژی، اخلاق، منطق، بوم‌شناسی، فلسفه و حقوق هستند.

نویسندگان همچنین تأکید می‌کنند که رشته‌ ارتباطات هنوز با این پرسش اساسی روبه‌رو است که آیا یک نظریه است یا یک علم. از نظر آن‌ها، یک علم واقعی باید عینی، روشمند، نظام‌مند و قابل‌اعتبارسنجی باشد. با این حال، مطالعات ارتباطات هنوز در وضعیت یک نظام فکری ضعیف قرار دارد؛ یعنی مجموعه‌ای از نظریه‌هاست که هنوز به‌طور کامل به علم تبدیل نشده است.

در پایان این بخش، گفته می‌شود که هستی‌شناسی ارتباطات هنوز ناقص و دارای دشواری‌های ساختاری است، چون نظریه‌ها متعدد و پراکنده‌اند، برخی مفاهیم دقیقاً بنیان‌گذاری نشده‌اند و انسجام مفهومی کافی وجود ندارد.

ارزیابی و نقد مقاله:

بحث اصلی این مقاله به یک مسئله‌ کلاسیک در فلسفه‌ علم برمی‌گردد: چه چیزی یک حوزه‌ دانشی را به «علم» تبدیل می‌کند؟ نویسندگان معتقدند مطالعات ارتباطات هنوز در مرحله‌ای قرار دارد که بیشتر مجموعه‌ای از نظریه‌هاست تا یک علم منسجم که موجب ضعف یا ناپایداری بنیان‌های هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی این حوزه مطالعاتی شده است.

از دیدگاه فلسفه علم، هر علم برای تثبیت و صورت‌بندی خود معمولاً بر سه لایه بنیادین استوار است:

  • هستی‌شناسی (Ontology)

به این پرسش می‌پردازد که موضوع علم چیست و چه نوع موجوداتی یا پدیده‌هایی در قلمرو آن وجود دارند. یعنی علم دقیقاً درباره «چه چیزی» سخن می‌گوید.

  • معرفت‌شناسی (Epistemology)

به چگونگی شناخت آن موضوع می‌پردازد؛ یعنی اینکه دانش در آن علم چگونه به دست می‌آید، حدود و اعتبار آن چیست و چه نوع دانشی معتبر شمرده می‌شود.

  • روش‌شناسی (Methodology)

به روش‌ها و ابزارهای دستیابی به دانش مربوط است؛ یعنی اینکه پژوهش در آن علم با چه روش‌هایی انجام می‌شود و چگونه می‌توان گزاره‌های علمی را بررسی یا آزمون کرد.

با توجه به این، در مقاله با اطلاعات زیر روبرو می­شویم:

  1. مسئله‌ هستی‌شناختی: «ارتباطات چیست؟»

مقاله از این پرسش بنیادین آغاز می‌کند که ماهیتی کاملاً فلسفی دارد: آیا ارتباطات یک شیء، یک فرایند، یک رابطه، یا یک نظام ساختاری است؟

مقاله توضیح می­دهد که وقتی ارتباطات به‌عنوان «Communication-as-a-Field» دیده می‌شود، گویی با یک حوزه مشخص سروکار داریم؛ اما وقتی از «Communication-as-an-Universe» سخن گفته می‌شود، ارتباطات به یک واقعیت چندبعدی، پیچیده و درهم‌تنیده تبدیل می‌شود. این گذار، نشان‌دهنده‌ تغییر در هستی‌شناسی موضوع است.

در اینجا یک مسئله‌ فلسفی مهم مطرح می‌شود:

آیا ارتباطات دارای جوهر ثابت است یا یک پدیده‌ی شبکه‌ای و گشوده است؟

و توضیح داده شده  است که اگر آن را دارای «جوهر» بدانیم، به دنبال تعریف ماهوی و ذات‌گرایانه خواهیم بود. اما اگر آن را یک «ماتریس محوری» بدانیم، در واقع به سوی نوعی هستی‌شناسی ساختاری و چندمحوری حرکت کرده‌ایم که در آن، واقعیت از طریق روابط و محورها فهم می‌شود، نه از طریق ذات ثابت.

  1. مسئله معرفت‌شناختی: چرا ارتباطات علم نشده است؟

مقاله تصریح می‌کند که ارتباطات هنوز یک «نظام فکری ضعیف» است و نه یک علم کامل. این ادعا مستقیماً به فلسفه‌ علم مربوط می‌شود. بر اساس معیارهای کلاسیک علم، یک رشته زمانی «علم» محسوب می‌شود که:

Science=Objectivity+Method+SystematicStructure+Verifiability

علم = عینیت + روش + ساختار نظام‌مند + قابلیتِ ابطال (یا اعتبارسنجی)

نویسندگان معتقدند که تأخیر در شکل‌گیری هستی‌شناسی ارتباطات، مانع از استحکام علمی آن شده است. از منظر فلسفی، این نشان می‌دهد که:

  • بدون تعیین «چه چیزی وجود دارد» (Ontology
  • نمی‌توان «چگونه آن را می‌شناسیم» (Epistemology) را تثبیت کرد،
  • و بدون این دو، روش‌شناسی علمی نیز ناپایدار خواهد بود.

در نتیجه، ضعف معرفتی ارتباطات ریشه در ابهام هستی‌شناختی آن دارد. از این رو مقاله در بخش سوم یک مدل فلسفی ارائه می کند که  ۱۵ محور دارد. این مدل سه نکته‌ فلسفی مهم دارد:

الف) تمایز میان محورهای سخت و نرم

چهار محور سخت (هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، روش‌شناسی، ارزش‌شناسی) در واقع همان چهار ستون کلاسیک فلسفه هستند و بدین مفهوم است که نویسندگان عملاً ارتباطات را در یک چارچوب فلسفه‌ بنیادین قرار می‌دهند و آن را نه به‌شکل سطحی یا جزئی، بلکه برمبنای جنبه‌های فلسفی چهارگانه فوق مطالعه می­کنند.

ب) گذار از ذات‌گرایی به شبکه‌گرایی

بدین مفهوم که به‌جای ارائه تعریف واحد و ماهوی برای «ارتباطات»، آن را به‌صورت شبکه‌ای پیچیده و چندبعدی می‌بیند و یک «ماتریس» پیشنهاد می‌کند. در این دیدگاه، ارتباطات یک چیز یگانه و ساده نیست بلکه مجموعه‌ای از روابط، فرایندها، زمینه‌ها و معناهاست که درهم‌تنیده‌اند. این نگاه با ساختارگرایی، نظریه سیستم‌ها و رویکردهای پست‌مدرن هم‌خوان است؛ چون این رویکردها هم واقعیت را چندمرکزی و غیرتقلیل‌پذیر  می‌دانند.

ج) پذیرش «ناقص بودن همه هستی‌شناسی‌ها»

با توجه به این­که هر هستی‌شناسی فقط از یک زاویه به جهان نگاه می‌کند و بخشی از واقعیت را روشن می‌کند، نه همه آن را، پذیرفتن این که همه هستی­شناسی­ها ناقصند بدین معناست که هیچ دستگاه فکری یا نظریه‌ای نمی‌تواند تمام واقعیت را به‌طور کامل، نهایی و بی‌نقص توضیح دهد. پس وقتی نویسندگان می­نویسند که «هیچ هستی‌شناسی کاملی وجود ندارد» موضعی ضدّ مطلق‌گرایانه دارند و با این تصور مخالفت می­ورزند که یک نظریه بتواند حقیقت را یک‌بار برای همیشه و به‌صورت کامل در اختیار بگیرد. این نظر با دیدگاه‌های هرمنوتیکی و پراگماتیستی هم‌خوان است. براساس دیدگاه هرمنیوتیکی ما هیچ‌وقت واقعیت را کاملاً «بی‌واسطه» و «خالص» نمی‌بینیم، بلکه همیشه از خلال زبان، تاریخ، فرهنگ و موقعیت خودمان آن را می‌فهمیم در دیدگاه پراگماتیستی هم ارزش یک نظریه فقط در این نیست که بگوید «واقعیت دقیقاً چیست»، بلکه در این هم هست که چه‌قدر به کار فهم و عمل ما می‌آید. براساس این توضیحات می­توان گفت که نویسندگان این مقاله انتظارشان از هستی‌شناسی، ارائه یک تصویر نهایی از واقعیت نیست بلکه آن را یک چارچوب کارکردی می­دانندکه ابزاری برای فکر کردن در اختیارمان می­گذارد و در عین حال، اینه‌ای نیست که تمام واقعیت را بی‌کم‌وکاست بازتاب دهد.

 

 


لینک دانلود فایل