ترویج علم: آیا می­توان این کار را انجام داد؟

۰۳ آبان ۱۳۹۹ | ۰۹:۱۱ کد : ۱۹۸۲۱ خبر و اطلاعیه
تعداد بازدید:۱۵۵۴
باوری وجود دارد که مقدار بسیار کمی از آنچه دانشمندان می­دانند می­تواند به عرصه عمومی راه پیدا کند.

*الهام رضانژاد

«غالباً گفته می ­شود که ارائه نتایج علمی به شیوه‌ای قابل هضم برای عموم مردم مهمترین کار دوره ماست، و چنین هم هست؛ اما شاید هنوز بهترین راه انجام این کار پیدا نشده است»  - Charles E. Whitmore [Sci. Monthly 71, 337 (Nov. 1950))

به نظر من آنچه دانشمندان انجام می  دهند این است که سعی کنند دریابند که در درون یا بیرون ما یا در هردو چه روی می‌دهد. دانشمندان قاطعانه مصمم‌اند از علم راززدایی کنند. باوجود این، غیردانشمندان ازجمله برخی از اعضای مطبوعات عمومی معتقدند چیزی مرموزی درباره علم وجود دارد؛ درنتیجه معتقدند که بهتر است دانشمندان را با هیبت در نظر بگیریم، آنها را سخت ستایش کنیم، به آنها بخندیم، از آنها بترسیم یا با آنها درباره سؤال هایی که همیشه واضح و پاسخ دادنی نیستند مشورت کنیم.
غیردانشمندان به   این باور گرایش دارند که انگار هر سه  شنبه یک مؤسسه علمی با کشف‌های برانگیزاننده‌ای روبه رو می‌شود، که بیشتر دانشمندان آنها را از روی احتیاط زیاد پنهان می کنند. افراد معمولی نمی توانند باور کنند که قسمت عمده علم به طور جدی غیرمولد است. دشوار بتوان آنها را متقاعد کرد که علم یک رشته مداوم از پیشرفت های چشمگیر از همه جهات نیست.
از سویی دیگر دانشمندان کاملاً می دانند که صدها دانشمند و هزاران مهندس، بخش درخور توجهی از یک قرن را روی مسئله شکافت هسته ای کار کرده اند. آنها احساس می کنند که افراد عامی باید بفهمند که نباید همان نوع موفقیت تماشایی‌ای که سر وقت از بخش روتوگراور انتظار دارند، هر هفته از علم داشته باشد؛
 
باید یاد بگیرند که پیشرفت علم آهسته و خزنده رخ می دهد، که از هزاران موفقیت کوچک تشکیل می-شود؛ باید بیاموزند که فقط گه‌گاه رخ می‌دهد که یک دستاورد هم چشم‌گیر باشد و هم برای توده مردم درخورتوجه.
این وضعیت چگونه به وجود آمد؟ چگونه مردانی که با صبر و حوصله، فارغ از اینکه چقدر طول می‌کشد، تلاش می کنند تاجای ممکن [از جهان] راززدایی کنند، اشخاص مرموزی درنظر گرفته می‌شوند که پیوسته درگیر پرده ‌برگرفتن ناگهانی از رمز و راز بیشتر جهان هستند؟ آیا می توان این مسئله را مطرح کرد که کار صحبت کردن درباره علم با مخاطبان عام به  ویژه بسیار دشوار است؟ موانعی در این مسیر وجود دارد.. اولین مانع، تکی استمانع درباره چگونگی پرسش‌کردن انسان درباره جهان است - اما همه موانع دیگر دوتایی هستند: موانع درون ارتباط‌گیرنده به علاوه موانع درون ارتباط‌دهنده.
در ابتدا درباره امکان ارائه گزارش دقیق و جزیی و سپس امکان انتقال نگرش های علمی بحث خواهم کرد.
مانع نخست: کلمات دربرابر چیزها

اینجا مسئله این است که چگونه اطلاعات جدید درباره آن چیزی را که در جهان رخ می‌دهد به نحوی در قالب نمادهای انسانی ثبت و ضبط کنیم. این ارتباطات بین اتفاقات درحال وقوع و نماد‌شناسی سال هاست مرا مجذوب خود کرده است. درمتن کنونی کافی است توجه کنیم که چنین مشکلی وجود دارد که حتی پرمایه ترین کلمات صرفا ًنگاشت‌هایی نسبتاً ضعیفی از آنچه واقعاً درحال وقوع است، هستند.
مانع دوم: زبان و تفسیر
همه از مانع زبان آگاه هستند؛ اکثر مردم نیز می دانند تعداد افرادی که در گفت وگو در راه علم بهتر از عامه مردم هستند بسیار کم هستند، بنابراین امیدهای خود را به این افراد غیرمعمولی گره می زنند و اعتماد می‌کنند که همه چیز خوب خواهد بود.
با این حال، حتی وقتی شما شخصی را پیدا می کنید که در صحبت‌کردن درباره علم   با یک فرد عامی بسیار خوب است -و چنین فردی به ندرت پیدا می‌شود- اصلاً اوضاع خوب پیش نمی‌رود. موانع دیگری وجود دارند که سبب می شوند مانع زبان هنگام مقایسه کاملاً بی اهمیت به نظر برسند. من مسئله زبان را خیلی کوتاه مرور خواهم کرد و سپس وارد مراحل فرهیختگی (پختگی) علمی می شوم.
موانع زبان: برای بسیاری از اهداف، انگلیسی یک زبان نرم و زیباست؛ من بارها از صحبت کردن با شخصی که می‌دانست چگونه از این زبان استفاده کند و استفاده کرده است سرمست شده ام. اما اگر انگلیسی یا فرانسوی یا چینی برای علم مناسب بودند، ما مجبور نبودیم تعداد زبان های بهتری برای اهداف علمی اختراع کنیم. برای این کار، انگلیسی، با تأسف ناکافی است. برخی از زبان های علمی مثل شیمی آلی، دو برابر بیشتر از انگلیسی اصطلاحات (دوبرابرغنی ترند) دارند و از نظر ساختاری کاملاً نمایشی هستند.
اینکه از کسی بخواهیم که یک یا چند زبان غنی، نسبتاً جدید، و دقیق علم را به یک زبان ضعیف که به لحاظ ساختاری فقیر و نابسنده است- و علم و اندیشه قرن‌های گذشته هم در آن تنیده است-درخواستی بسیار بزرگ است. هرچه این انسان سعی در رساندن جزییات به مخاطبان عادی کند، مطمئناً [جزییات] تحریف خواهد شد و تاحدودی کاذب خواهد بود. نتیجه دیگری ممکن نخواهد بود.
اگر شما از نزدیک به انسانی گوش کنید که به نظر می رسد در بحث درباره علم به زبان انگلیسی خوب باشد، متوجه می شوید او تلاشی برای انتقال جزییات نمی کند و رئوس مطالب، روندهای کلی و چکیده ای از نتایج بسیار متراکم را به شما ارائه می کند. اگر او واقعاً خوب باشد، می داند جزییات علمی را نمی توان در شرایط نامساعد به مخاطب عام یا حتی به یک مخاطب علمی اما غیرمتخصص منتقل کرد.
افراد عامه فکر می کنند ندانستن زبان های علمی و یا نادانی آنها در آن زمینه کاملاً طبیعی است؛ وقتی یک دانشمند زبان انگلیسی نداند، این به عنوان امری غیرطبیعی به آنها صدمه می زند. اما به عنوان یک موضوع در خور ملاحظه، فقط درصد کمی از هرگروه قادر هستند از زبان انگلیسی به طور کامل استفاده کنند. سواد خواندن و نوشتن شایسته، بسیار نادر است. و اینکه از هر دانشمندی انتظار داشته باشیم استاد زبان عمومی باشد، ناعادلانه نیست. اگر هر دانشمند -یا هر قصابی- در اوقات فراغت خود یک نویسنده باشد جای تعجب خواهد داشت.
درست یا غلط، معمولاً احساس می شود که مانع زبان درون دانشمند است نه درون مخاطب او، و برای این نظر هم توجیهی وجود دارد. من تعداد دانشمندان زیادی را می شناسم که دوستشان دارم، اما اقداماتشان در زبان انگلیسی من را به یاد فیلی می اندازد که به طرزی ناموزون با یک عصا راه می رود. با این حال، قبل از اینکه بیش از حد از دانشمندی که در زبان انگلیسی دست و پا چلفتی است، عصبانی شویم، اجازه دهید نگاه تیزبینانه خوبی به مراحل پختگی یا فرهیختگی علمی مخاطبان داشته باشیم. گاستون بیچارد، استاد تاریخ و فلسفه سوربن، در کتاب خود به نام La Philosophie du Non، فهرست بسیار مفیدی از پنج مرحله پختگی علمی ارائه می دهد (Fig.2):
1.    
واقع گرایی: انسان اولیه ممکن است خیلی خلاصه بیان شود: گر شما تلاش می کنید چیزی را بفهمید اما نمی توانید، می توانید   منبعی را برای ملامت کردن آن بیابید.
2.    
تجربه گرایی: تجربه گرایی حداقل تا فهم استفاده از اندازه گیری هایی که با خط کش ها، دماسنج ها و غیره شده، پیش رفته است. بنابراین شما بدون اینکه به جهنم مراجعه کنید می توانید بگویید میزان گرمای آنجا را بگویید.
3.    
علم کلاسیک که با نیوتن شناخته می شود، تا مفهوم استفاده از قوانین پیش رفته است: قانون جاذبه و برای مثال رابطه بین دما و فشار.
4.    
علم مدرن که با انیشتین شناخته می شود تا مفهوم تبدیل ماده به انرژی و غیره پیش می رود.
5.    
حتی باشلارد اعتراف می کند که تعریف پختگی علم دشوار است. اما تا آنجا که به من مربوط می شود پختگی علم مبتنی بر فهم مردانی مثل دیراک، به ما می گوید که ما نمی توانیم حتی تصور کنیم که یک الکترون شبیه چیست، اما باید از ریاضیات استفاده کنیم. این پایان هر نوع نمایش خوش از "واقعیت" است، اما با جهان‌های بی‌قید و رهای«گمانه و تخیل» جبران می‌شود. این چیزهای معینی را به تخیل ما نزدیک می-کند و هم  زمان ما را به استفاده بیشتر از تخیلمان دعوت می‌کند. انکار می‌کنی، اینطور نیست؟
قبل از اینکه هرچه بیشتر پیش برویم، اجازه دهید از ایده ای که ارزش این مراحل به آن افزوده است، خلاص شویم. هیچ کس نباید تحقیر شود. هرکدام از آنها به خودی خود غنی و متفاوت از دیگری هستند، اما بهتر از دیگری نیستند. برخی از دوستان عزیز من تقریباً "بدوی" هستند (مرحله اول در این مقیاس)؛ تنها کتاب من که منتشر شده است تقریباً مرحله اول خالص است، و من بابت آن شرمنده نیستم؛ ای کاش من از یک بدوی بهتر از اینی که هستم بودم، اما هیچ تمایل آتشینی ندارم   که یک مرد مرحله پنجم باشم - من در اکثر اوقات در سه مرحله اول سرگرمم. بگذارید بار دیگر این را بگویم: این مراحل متفاوت هستند؛ آنها شبیه انواع صابون  نیستند که بهتر و بدتر داشته باشند، تمام.
از نظر من مهم ترین قسمت شکل، میله های عمودی بین مراحل متفاوت است. اینکه این موانع حقیقی هستند یک‌دفعه به ذهن من خطور کرد. رفتن از یک مرحله به مرحله دیگر تلاش زیادی می‌برد و سال ها مطالعه سخت می طلبد. به همین دلیل است که تعداد معدودی از ما تاکنون وارد مرحله پنجم شدیم.
اخیراً ما یک انسان پنج مرحله ای داشتیم که از شورای ملی تحقیقات کانادا- خود دیراک- بازدید کرد. ده ها نفر از دانشمندان مرحله 4 سخنرانی ها را نرفتند، چون آنها را بی معنی می دانستند. از نظر این فرد تلاش او برای اینکه به من بگوید چه کاری انجام می دهد (من عمدتاً در مرحله 3 هستم) مثل این بود که با یک میمون درباره فلسفه صحبت می کند. البته میمون هرگز نمی تواند تا به این درجه برسد، اما به لحاظ نظری برای من این امکان وجود دارد که بعد از حدود یک ربع قرن تلاش با اراده به مرحله 5 برسم. دیراک به اندازه دو مانع از من (من خودم دانشمند بودم) و به اندازه سه یا چهار مانع از مردم عامی دور است. شانس اش برای اینکه بتواند با وجود این همه موانع ارتباط برقرار کند خیلی زیاد نیست.
بنابراین، مانع زبان در دانشمند باعث می شود مخابره جزییات بسیار خطرناک باشد؛ اما موانع موجود در بین مخاطبان غیرمتخصص- موانع موجود بین مراحل مختلف پیشرفت علمی- باعث می شود ارتباط بین جزییات علمی مدرن کلاً و کاملاً غیرممکن شود.
خیلی خوب است که به گذشته نگاه کنیم و بگوییم «داروین چه طوفانی به پا کرد».اما داروین خودش در مرحله سوم بود و برای مخاطبان مرحله سوم نوشت. ارتباطات در این سطح اکنون در محدوده دبیرستان‌های ماست. ما از زمان داروین دو مرحله دیگر پیش رفته ایم؛ این بدان معناست که ما دو مانع دیگر را نیز افزوده ایم.
ممکن است یادتان باشد تعداد مردانی در جهان که انیشتین را درک کرده بودند بیشتر از ده، دوازده نفر نمی شدند، که همه آنها هم در مرحله عبور از مانع خودشان بودند. انیشتین تلاش کرد اما به عقیده من در عبور از مرحله چهارم به طرف پایین شکست خورد. من در مرحله سوم هستم و نوشته‌های مشهور انیشتین را صادقانه مطالعه کرده ام. اعتراف می کنم که درباره جزییات نظریه-های انیشتین غیر از نظریه   E= mc2که طوطی وار می گویم، اطلاعات بسیار کمی دارم.
درباره جزییات: جزییات بسیار کمی را می توان از درون حتی یکی از این موانع انتقال داد؛ بیش از یکی که اصلاً. این تقریباً زمانی است که ما حتی از بهترین شرح و تقریر [جزئیات علم] انتظار معجزه نداریم؛ [با شرح این جزئیات برای یک عامی] طرف هاج و واج به شما خیره می‌شود انگار که برای یک مرغ دریایی ناشنوا شعرهای بومی ایرلندی دکلمه می‌کنید. در این صورت شما در مقابل چهار مانع قرار خواهید گرفت: یک فرم غیرمعمول (شعر)؛ یک زبان غیرمعمول (گالیک)؛ یک مکانیسم معیوب انتقال (شنوایی دچار اختلال)؛ و دستگاه گیرنده‌‌ای که بسیار نامناسب آموزش دیده برای کاری که ممکن است اصلاً وجود نداشته باشد (قشر مخ یک مرغ دریایی). شانس شما برای انتقال جزییات علمی در همین حد است.
آیا می توانیم چیزی نگوییم. برعکس، ما حرف های بزرگی می توانیم بزنیم. یکی از راه های رسیدن به پشت موانع، یافتن چیزی است که صحبت درباره آن برای همه آشناست. هنگامی که ری لمیوکس یک کربوهیدرات مبهم به نام ترهالوز را سنتز کرد، دنیای شیمی شادمان بود، اما مردم اهمیتی نمی‌دادند. اما چند روز بعد که   او ساکاروز- قندی که در چایی می ریزید- سنتز کرد، داستان فرق کرد.
این قانون قدیمی نویسندگی است: از روی شناخته‌ها، ناشناخته را کشف کنید. مشکل یافتن چیزی است که افراد غیرمتخصص فکر می کنند چیزی که داستان شما را به سمت آن هل می دهد می-دانند. ویلدر پنفیلد می تواند درباره عمل جراحی مغز با مخاطبان مسحور -برای مثال، مشکل پرورش فرزندان به زبان خارجی- صحبت کند، چون او آنچه را می گوید فهمیده است. شما شاهدید که مردم عموماً این توهم را دارند که چیزهای مربوط به کودکان را می دانند. به‌همین ترتیب، انفجار بمب اتم باعث می‌شود شما به توضیحی از ایزوتوپ ها گوش دهید. با یافتن این نقطه از اشتراک منافع، ما قدری به انتقال روندهای گسترده، نتیجه گیری کلی و چند نتیجه با دقت انتخاب  شده امید پیدا کرده‌ایم.
مانع سوم: امنیت
موانع زبانی و تحریف مانع از انتقال تقریباً مقدار بسیار ناچیزی از آنچه دانشمندان می دانند می‌شود شاید یک درصد. سومین مانع، " امنیت"، با حدسی کلی، ارتباط حدود سه چهارم از آنچه را باقی مانده است، می‌گسلد. امنیت به اشکال متفاوت وجود دارد. امنیت نظامی محدودیت های بسیار زیادی را دربرمی گیرد، اما امنیت اقتصادی نیز چنین است: عاقلانه ترین کار این است که برخی تحولات را تا بعد از ثبت اختراع آنها آشکار کنیم، گذشته از آن عاقلانه هم نیست که این تحولات را قبل از اینکه یک صنعت آنها را پذیرفته باشد، آشکار کنیم. در غیر این صورت ما توسط افرادی که می خواهند آن کالا را بخرند اذیت می‌شویم: عموم مردم اختراع را با تجارت اشتباه می گیرند. امنیت سیاسی نیز را نیز اضافه کنید.
از آنجا که همه اشکال امنیتی تمایل دارند فقط علم کاربردی را شامل شوند، آن علم به دنبال آن امنیتی است که فقط به موضوعاتی پیوند می خورد که صحبت درباره آنها نسبتاً آسان است؛ یعنی مرگ ومیر بالا.
مانع چهارم: چاپ‌پذیری
موضوعاتی که از سه مانع اول زنده مانده اند باید بر سر چاپ در مطبوعات عمومی دربرابر همه داستان های دیگر از زمینه‌های دیگر مربوط به فعالیت های انسانی رقابت کنند. این بدان معناست که داستان علمی بهتر است مهم باشد و خوب نوشته شود. حتی دراین صورت هم حتی یک آتش-سوزی محلی یا یک داستان مهم سیاسی، اقتصادی یا جنایی می توانست به راحتی با موضوع علمی جایگزین شود.
ارقام در اینجا حتی از مواردی که قبلاً داده شده بودند، شکننده ترند. به نظر من 10درصد از موانع چاپ‌پذیری جان به در می‌برند؛ چون، اگر گزارشی [علمی] را برای 400 رسانه احتمالی ارسال کنم، چیزی که متوسط گیرم می‌اید   حدود 40 برش (قطعه بریده شده) است. البته انتخاب 50 رسانه احتمالی آسان است و بر این اساس نتیجه تغییر می کند. اما به نظر می‌رسد برای من ده درصد در این زمینه منطقی باشد. در بیشتر این 40 برش، گزارش چنان آب می‌رود که چیزی جز پوست و استخوان از آن باقی نمی‌ماند.
 
اتفاقاً وقتی خبرنگاران داستان های خود را می نویسند، این رقم احتمالاً برعکس می شود. داستان-های آنها بعضی از اوقات دچار برش یا جابجایی می شود اما با اعانه دولتی که از طریق نامه ارسال می شود شانس بسیار بهتری برای چاپ شدن می یابند. بنابراین، عاقلانه این است که به خبرنگاران کمک کنیم داستان های خودشان را بنویسند.
مانع پنجم: آنچه که به چنگ [ذهن فرد عامی] می آید
گفته می شود که خواننده روزنامه "متوسط" یک پنجم داستان های جدید را در روزنامه اش می-خواند. در مقابل این ما می‌توانیم این واقعیت را قرار دهیم که "چندین" نفر از مردم هر نسخه فروش رفته را می خوانند. اما فرض کنید که ما بالاخره خواننده ای را برای یکی از داستان های علمی خود گیر انداخته ایم. درون او چه می گذرد؟
 
به یاد داشته باشید اگراین داستان را نوشتم، احتمالاً برخی از [موانع] زبان مرحله سوم خودم هنوز وجود دارد، و خواننده هم موانع خاص خود را دارد که احتمالاً من با آن خیلی ماهرانه برخورد نکرده‌ام.
برخی از خوانندگان بی شک هرکلمه را درک می کنند. دیگران ممکن است آنجا نشسته باشند و فقط تمرین های چشم  را انجام دهند. بنابراین، به طور متوسط می توان حدس زد که در واقع فقط حدود   50درصد از آن داستانی که خواننده خوانده است تا رسیدن به خانه در مغز او می ماند.
وقتی هر پنج مانع را محاسبه می کنیم، معلوم می شود که این یک چیز از ده هزارمین چیزی است که دانشمندان می‌دانند. ممکن است فقط یک ده‌هزارمی از آن چیزی باشد که دانشمندان می-دانند، با وجود این همین مقدار هم زیاد است؛ در هر حال، دانشمندان با اطلاعات سروکار دارند، و آن‌ها در بازار [چاپ]، سهام مشخصی - تقریباً 60میلیون صفحه تولید [اطلاعات] در سال- دارند.
با این حال، ممکن است مهم ترین چیز برای انتقال، چیزی از نگرش های علمی باشد (که بعضاً "فلسفه علم" نامیده می‌شود)، بنابراین، ما اکنون چند مورد از این نگرش ها را بررسی می کنیم.
نگرش های علمی
درهمان حال که دانشمندان حس تعجب و کنجکاوی شدید جوانان را توانسته‌اند حفظ کنند، در برخی جهات به بلوغی از چشم اندازی رسیده اند که می تواند برای بخش های دیگر جامعه ما ارزشمند باشد.
بلوغ چشم انداز علمی: بلوغ را می توان با آنچه نیست تعریف کرد: یک فرد بالغ، به تعبیری که من در ذهن دارم، دُگم نیست، متفرعن نیست، لعنت شده نیست. یک دانشمند نمی گوید: «این همان چیزی است که من پیدا کردم و اگر شما به من ایمان نیاورید، بدن شما را می سوزانم و اگر از من فرار کنید، هرآنچه را که پس از شما زنده می ماند، به آتش می کشم.» یک دانشمند می‌داندکه اشتباهات ارسطو با اشتباهات نیوتن با اشتباهات انیشتین جایگزین شده است. به همین دلیل او از انتقاد استقبال می کند و اگر شخص دیگری پوستی متفاوت، دینی متفاوت و یا سیاستی متفاوت داشته باشد، کمترین اهمیتی به آن نمی دهد. تنها چیزی که او به آن اهمیت می دهد تکرارپذیربودن نتایج همکار دیگر و هر نور جدیدی است که بر جهان افکنده می شود. بسیاری از دانشمندان جهان، مدارا را در زندگی روزمره خود تمرین می کنند، خیلی بیشتر از آنچه در حرفه-های دیگر انجام می شود.
برای قضاوت درباره آنچه در روزنامه ها می بینیم، این نوع چشم انداز درکل می تواند مفید باشد.
در زمان های گذشته، نگرش آسانِ همراه با احترام دانشمندان به مذاهب "بیگانه" باعث شده بود عموم مردم کمی مضطرب و بدگمان شوند؛ اگر دانشمندان کمی متعصب تر بودند، مردم راحت تر می‌شدند. این روزها به نظر می رسد کمتر کسی به تساهل دینی اهمیت می دهد، اما اگر دانشمندان در برابر برخی از سیاست عجیب متعصب‌تر عمل می کردند، آنها احساس راحتی بیشتری می‌کردند. البته سابقه دانشمندان ما در جنگ دوم جهانی نشان می‌دهد که آنها بدون هیچ نگرانی امتیازشان را از این قسمت کسب می‌کنند.
بسیاری از آنها سال های جنگ را در خط مقدم سپری کردند و دستگاه های خود را آزمایش کردند. سوابق وفاداری دانشمندان با آنچه در هر گروه بزرگ دیگری قرار دارد، مطلوب است. آنها بردبار و اهل مدارا هستند اما احمق نیستند. آنها مثل هر گروه هوشمند دیگر، فکر می کنند جنگ حماقت است، اما به محض شروع، متوجه خواهید شد که در سمت و سوی خودشان به صف شده اند.
دانشمندان و علوم انسانی: هنوز هم گاهی می توانید این اظهار نظر را بشنوید که دانشمندان ما باید از برج های عاج خود بیرون بیایند، به درون جمعیت بروند و "انسانی تر" شوند. مسلماً این جماعت توجه نکرده‌اندکه دانشمندان طی یک دهه گذشته یا بیشتر، دقیقاً همین کار را بی سروصدا و بدون هیچ گونه هیاهویی انجام داده‌اند.
در جوامع آنها، دانشمندان اکنون از هنر و علوم انسانی بسیار سخاوتمندانه حمایت می کنند. ما تعداد زیادی از مهندسان، شیمی‌دانان و غیره را در مخاطبان خوانندگان محلی، گروه های باله، گروه-های تئاتر محلی و وارداتی و غیره خواهیم یافت، و احتمالاً   بعید است که برخی از آنها را در ارکسترهای نیمه حرفه ای سمفونیک یا حتی در باله آماتور یا چنین موضوعاتی پیدا کنید. برخی از آنها داستان می‌نویسند (ممکن است یک داستان پرفروش کانادایی را که یک شیمی دان نوشته است، به خاطر داشته باشید)؛ برخی دیگر نقاشی می کنند، عده ای دیگر در دولت محلی شرکت می کنند. درمجموع، دانشمندان شهروندان بسیار خوبی را تشکیل می دهند. این ایده که دانشمندان به قدری به کارهایشان علاقه مندند که همواره از وظیفه خود در قبال جامعه غافل می شوند، تأثیر دارد. در کانادا هنرها و علوم انسانی دوستداران بهتری از دانشمندان ندارند.
مسئولیت های جدید برای دانشمندان: ازآنجاکه علم در زندگی روزمره ما بسیار مهم می شود و اکنون تقریباً از هر طرف ما را دربرگرفته، نیاز به صحبت درباره علم در حال افزایش است. دانشمندان باید انتظار این را داشته باشند که برای انجام برخی گفتگوها درباره خودشان در معرض فشار قرار بگیرند. بسیاری از آنها از بودجه عمومی استفاده می کنند و این انتظار غیرمنطقی نیست که هرازگاهی "گزارشی به مدیریت" ارائه دهند.
گفتن این حرف من را ناراحت می کند، اما هنوز دانشمندان نسبتاً کمی وجود دارند که از اهمیت داشتن صلاحیت و مهارت کافی در استفاده از زبان انگلیسی، آگاه هستند. اگر آنها پنج مرحله از روش علمی کلی را بررسی کنند، خواهند دید که فقط در یکی از این مراحلانجام اندازه گیری-های واقعی- از نمادها استفاده نمی شود. و این تنها مرحله ای است که آنها می توانند به تکنسین واگذار کنند؛ دانشمندان باید سؤال ها را تنظیم و نتیجه گیرهای نظری را ترسیم کنند. زبان [ابزار] تجارت آنهاست.
گذشته از نیاز آنها به تسلط کافی به انگلیسی به عنوان بخش اساسی گزارش های نوشتاری و گفتاریشان به یکدیگر، برای برقراری ارتباط با افراد غیر متخصص و عامه در سطوح متفاوت به انگلیسی نیاز خواهند داشت. برای مثال، در مقالات مربوط به تجارت، سخنرانی "توده پسند" و مصاحبه با مطبوعات. برخی از آنها واقعاً این کارها را انجام می دهند؛ اما بیشتر آنها این کار را خیلی بد انجام می‌دهند.
کسانی که این کار را انجام می دهند دو اشتباه می کنند: یک استفاده سرهم بندی  و بدون مهارت از خود زبان و یک ایده کاملاً اشتباه درباره میزان جزییات مورد نیاز. هیچ جایگزینی برای آموزش مناسب در زمینه نوشتن و صحبت کردن وجود ندارد، اما ممکن است بتوان بینشی سریع درباره جزییات مورد نیاز ارائه داد.نمودار شکل 3 از یک مقاله که جی آنسل آندرسن، شیمی دان اصلی آزمایشگاه تحقیقات گرین نوته و از وینیپگ گرفته شده، ممکن است مفید باشد.
درزمان تهیه این نمودار نه من   و نه آندرسن چیزی از بیچارد گاستون نشنیده بودیم. باوجود این ما قبول داشتیم که علم برای افراد عامه در این حوزه 0/0 است: دانش فنی و جزییات صفر است. دانشمندان لطفاً توجه کنند.
نتیجه گیری های مربوط به نگرش ها: برخی از نگرش های رایج دانشمندان ما من را عذاب می دهد، مثل پافشاریشان بر امتناع از یادگیری تکنیک های ارتباطات، حاصل این امتناع از یک سو انتشار بدنگاشته‌ترین مکتوبات جهان، و از سوی دیگر به‌وجود آمدن این اعتقاد راسخ که مطبوعات عامدانه حرف آنها را بد نقل قول می‌کنند.
به نظرم برخی از نگرش های خاص دانشمندان ما ارزش تأمل دارند: تمایل به کشف آنچه واقعاً رخ می‌دهد، به جای رضایت از آنچه دیگران درباره رخدادها می گویند؛ این عزم راسخ که حرف هیچ‌کس، حتی خودتان، را به عنوان یک واقعیت بدیهی درنظر نگیرید مگر اینکه خودتان بتوانید آن را آزمایش و مشاهده کنید؛ این انتظار حتمی که هرکاری شما انجام می دهید خیلی زود کهنه می شود و کنار گذاشته می‌شود، و اینکه چنین چیزی کمترین اهمیتی نیز ندارد؛ این انتظار که مردم دیگر با شما تفاوت چشمگیری خواهند داشت و این یک گروه‌بندی عالی است؛ اعتقاد به اینکه به‌کاربستن تمام تلاش‌تان برای درست فکرکردن یک مشغله باارزش برای یک انسان بالغ است، اینکه این جهان، جهانی شگفت انگیز و عجیب است که ما هرگز به عمق اسرار بی‌پایانش نخواهیم رسید، اینکه باوجود این بهترین کار در جهان تلاش برای پرده‌گرفتن از همین اسرار است، اینکه شما هرگز چیزی را بدون زحمت و هزینه به دست نمی آورید، اینکه همیشه کمتر از آن چیزی که انتظار دارید به دست می آورید، و اینکه واژه‌های «همیشه» و «هرگز» خیلی خطرناک‌اند.
یکی از راه های گسترش این فکرها این است که خود دانشمندان کمی بیشتر صحبت کنند؛ فارغ از اینکه دانشمند چه می گوید، نگرش ها خیلی زود آشکار می شوند.
در خاتمه، من می توانم خاطرنشان کنم که ما نمونه های بسیار قدیمی درباره شکستن موانع و صحبت درباره چیزهای خارق العاده با مردم معمولی داریم. عیسی چنین مشکلی داشت.تکنیکش این بود که آنچه را برای گفتن داشت در یک داستان کوتاه کامل قرار داد، به طوری که فقط بتوانید چیزهای آشنا را ببینید و لمس کنید. او این گونه شروع می کرد «مردی دو پسر داشت» یا «ببین، یک زارع برای کشت و کار بیرون رفت». تا به امروز، تنها وسیله  ای که واقعاً برای مخاطبان ماهیگیر، مالیات  دهندگان، عموم مردم، زنان خانه  دار یا سایر مردم عامه کار کرده است، همان تکنیک قیاس، استعاره، تشبیه و تمثیل است.

منبع مقاله:

Thistle, M.W. (1958). Popularizing Science. Science: Vol. 127,Issue3304,pp.951-955.DOI:10.1126/science.127.3304.951

نزمان که م انتظارآنآا

هنگامی که وقتی 

کلید واژه ها: ترویج علم


نظر شما :